نگاشته شده توسط: :) | سپتامبر 9, 2009

 

خوبم اما دلم هیچوقت اینقدر هوای بودن ِ کسی را نکرده بود…کسی که نیست،کسی که هیچوقت نبوده است…خوبم اما از شما چه پنهان گاهی فکر می کنم» تنهایی» خوش نمی گذرد…نه که خوش نباشم، نه …ولی گاهی …فکر می کنم چه فرصتهایی بود که رفت برای دوتایی نفس کشیدن توی غروب شرجی ی این سرزمین دور…که چه همه قایق میشد سوار شد زیر نور ماه…فکر میکنم به دراز کشیدن روی ماسه های گرم در پناه شانه هایی آرام…

…خوشم…که قدم میزنم روی ساحل نرم با هجوم گاه به گاه بوسه ی موج…

و فکر می کنم شاید هم روزی دلم تنگ بشود برای خود ِ تنهایی هایم

Advertisements
نگاشته شده توسط: :) | سپتامبر 2, 2009

آخرین ماهه

با وجود طولانی بودن و شیفتهای فشرده، این آخرین بودن عجیب دلگرمم میکنه

طرحم تموم میشه،با تمام سختی هاش،شیرینی هاش،تجربه هاش

می خوام خوب تمومش کنم همونقدر که خوب شروع شد برام

می خوام این ماه یه عااالمه خاطره شیرین برای خودم بسازم

یه عااااالمه…

نگاشته شده توسط: :) | ژوئیه 16, 2009

looking for stability in the world of unstability

 

آقای توی اخبار میگه: هواپیما تا 2010 اجازه ی پرواز داشته!

آقای توی اخبار میگه:کشور سازنده ی هواپیما،اتحاد جماهیر …جمله ش رو اصلاح میکنه…

آخی! اتحاد جماهیر شوروی… یادش به خیر… کشور سازنده خیلی وقته مرحوم شده… عاشقش بودم،همه ش به خاطر اشترلیتز

اون موقعا فکر می کردم خیلی کشور تو جهان هست که قراره از هم فروبپاشه! فکر میکردم به ترتیب بزرگیه…منتظر بودم ببینم چین چند تا میشه

فکر می کردم تو همه ی شهرهای دنیا یه دیوار هست که قراره یه روزی مردم  بشکننش،یادمه یه بار پرسیدم «دیوار تهران» کجاست؟

یادمه اون موقعا که کف خونه هامون فرش قرمز مینداختیم هال خونه مون آفتابگیر نبود،همه ش یه فضای کم نوری تو ذهنمه…یادمه با دختر خاله م تلویزیون نگاه میکردیم…یه عالمه خون نشون میداد…اون میگفت ای ی ی ی ،دیگه نمی خوام جراح قلب بشم!  یادمه،لکه های بزرگ قرمز روی پارچه های خیلی سفید…من چرا دلم خواست دکتر بشم؟…همون روزا بود که فکر می کردم جزو مراسم حج هر سال اینه که یه عده ای شعار بدن هر سال یه عده ای کتکشون بزنن هر سال یه عده ای بمیرن…هاااا دکتر ارنست! حتما اون روزا فکر میکردم دکترا بلدن چه جوری خونه درختی بسازن!

یادمه اون موقعا شبها تو همون هال ِ رختخواب پهن میکردیم و می خوابیدیم،هر چهار تامون کنار هم،که اگه نصف شب بمبارون شد زود بدویم بریم تو زیرزمین

یادمه یه بار تو همون هال ِ تلویزیون یه آقایی رو نشون میداد با عمامه و ریش سیاه،اسم آقاهه رو که گفت من و داداشم کلی خندیدیم،خیلی خنده دار بود آخه! دو تایی بالا پایین میپریدیم و داد میزدیم: آقای خامه ای آقای خامه ای…مامان میگفت هیسسسسس صداتون میره بیرون! ما می خندیدیم و بلندتر داد میزدیم…یادمه موهام بلند شده بود،وقتی بالا و پایین می پریدم میرفت تو چشمم

یادمه اون شبها خیلی خواب نیک و نیکو و چهار دست رو میدیدم،وسط یه دشت پر از گلهای ریز ریز…نمی دونم چرا فکر می کردم قراره تا آخر عمرم هر شب خواب دشت گل ببینم

.

دلم برای خواب دیدن تنگ شده

خیلی وقته خواب پرواز ندیده م

انگار اصلا خیلی وقته نخوابیده م

.

حالم؟…

.

نگاشته شده توسط: :) | ژوئیه 10, 2009

CURSE

 

جهنم بعضی آدمها اینه که تا ابد توی جهلشون بمونن

.

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 3, 2009

 

یک سال از طرحم گذشت

و من فقط یک ماه کارانه گرفته م!

 اگر قرار بود من خرج زن و بچه بدم که تا حالا همه از گشنگی مرده بودیم!

نگاشته شده توسط: :) | مه 15, 2009

بوی شرجی

 

میگه عجب جهنمیه! گرمه،دارم ذوب میشم…

میگم بو بکش،ببین بوی شرجی میاد

میگه مگه شرجی دوست داری؟

میگم اینجا رو با همه ی گرما و شرجیش دوست دارم

میگم اصلا اینجا باید شرجی باشه تا دوستش داشته باشم

 

بی صبرانه منتظر شرجی ِ وسط مردادم

که قطره های آب مثل شبنم روی پوست لختت میشینه

که وقتی نفس میکشی ریه هات رو از بخار دریا پر و خالی می کنی

 

عاشقشم ♥

نگاشته شده توسط: :) | مه 5, 2009

مثل نقاشی

 

نفسم رو حبس می کنم و مشتاقانه چشم می دوزم به دستهایی که هنرمندانه می چرخن و می رقصن و…

یک چیزی رو در خودم کشف کردم…پتانسیلش رو دارم که عاشق دستهای ورزیده بشم ،یک جراح…یا یک نقاش…

 

فکر می کنم اگر قراره عاشق کسی بشم اول باید عاشق دستهاش باشم

نگاشته شده توسط: :) | مه 1, 2009

:)

 

یکی از لذتهای زندگی وقتیه که توی گرمای ملس آخر فروردین جنوب،زیر باد کولر،روی تختِ رستِ درمانگاه لم بدی و یه لیوان شربت آبلیمو رو کم کم مزمزه کنی…

 

نگاشته شده توسط: :) | فوریه 17, 2009

 

To look life in the face

Always to look life in the face

And to know it for what it is

At last, to know it

To love it for what it is,

And then …to put it away

نگاشته شده توسط: :) | فوریه 7, 2009

Once… May be

هیچ شده  تا حالا به این فکر کنی

که یه شب تو دریا گم بشی؟

با موجها بری و دیگه هیچوقت پیدا نشی…                                                  .

..

چه وسوسه ی باشکوهی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها