نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 15, 2009

خندید/خندیدم

پلیس کارت ماشین و بیمه اش را گرفت داد دستم.قرار ِ چند روز بعد را گذاشتیم برای صافکاری.احساس خوبی نداشتم از اینکه مدارک یکی را گرو بگیرم،حالا گیریم حق هم با من باشد.دلم نخواست ،همین! کارت و بیمه را پسش دادم و شماره تلفنم را نوشت.
پشیمان شدم؟ اووووه هر بار بهش فکر کردم! که یادم آمد همه ی آن دفعه هایی که اعتماد کرده بودم و بهم خیانت شده بود.
آن آقایی که با آنهمه کلک می خواست ازم گواهی استراحت بگیرد و اگر نفهمیده بودم معلوم نبود چی می شد
آن یکی که به زور نامه ی توضیح در مورد بیماری مریضش ازم گرفت و دستکاریش کرد و شد آنهمه دردسر
آن گواهی فوتی که از روی اعتماد بی جا و کم تجربگی نوشتم و یک سال دستم را بند کرد!
پشیمان شدم و هر بار به خودم گفتم «حقته! تو آدم نمیشی!»

وقتی سر قرار آمد بهم گفت
– به هر کس گفتم همچین اتفاقی افتاده و طرف مدارکم را پس داده گفتند مگه میشه؟ هیچکی همچین کاری نمی کنه!
گفتم
– آره! ولی اگر کسی مدارکش رو پس گرفت هم دیگه برنمیگرده!
خندید
خندیدم

***

چه خوبه که میشه نوشتن رو هر جا دلت می خواد متوقف کنی.اینجوری دنیای قصه ها همیشه قشنگتر از دنیای واقعیه

نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 9, 2009

کارخانه ی بچه سازی

بیست و یکی دو ساله است،پشت سر زن و بچه هاش می آید توی مطب.بچه ی کوچک را معاینه می کنم،دارم به زن می گویم شربت را 8 ساعتی یک قاشق که میپرد توی حرفم
– این یکی هم مریضه بی زحمت دوا برا اینم بنویس!
– بیارش جلو معاینه ش کنم!
بچه را هل میدهد جلو و می خندد.حتما فکر می کند خیلی زرنگی کرده،سر و وضعشان را نگاه می کنم و گوشی را می گذارم روی سینه ی پسر بچه.زیر نسخه ی قبلی براش دارو می نویسم،دفترچه را می گذارم جلوشان و با لبخند می گویم » به سلامت»
– حالا خانومم هم یه نگاهی بکن همون مریضی ِ بچه ها رو گرفته
دفترچه ی زن را می گذارد جلوم
– دفترچه که داره شماره چرا نگرفتی؟
– ازت که چیزی کم نمیشه!

دست می برم دفترچه را بردارم که
– حامله ست ها! یه چیزی بده بد نباشه!
نگاه می کنم به زن،به بچه ی یک ساله،به بچه ی دو ساله،به مرد…!
– چرا پس جلوگیری نکردین؟
– بچه می خواستیم!
نگاه متعجب من را که می بیند
– اوووووه خانم دکتر ما تازه کارخونه مون راه افتاده…
می خندد اما شوخی نمی کند
– که اینطور، ظاهرا وضعت خوبه! فقط پول ویزیت ما رو نداری بدی!
شروع می کند از بی کاری و بدبختی اش تعریف کردن…
فکر می کنم «بدبختی این آدمها اتفاقی نیست»

نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 4, 2009

 

بعد یکهو در اوج پریشانی،یک کسی،یک چیزی،در گوشم می گوید اینجا که خانه ی تو نیست،خانه ی تو آنجایی است که خودت می سازیش

همین است که آرامم می کند

نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 1, 2009

دوپامینو عشقه!

طی آخرین کنکاشها با استاد عزیزم بر سر تیپ های شخصیتی به این نتیجه رسیدیم که بنده اصولا یک novelty seeker هستم و کلا harm avoidance ام بسیار کم است و همه ی این سرگردانی ها و تنبلی ها و تمرکز نداشتگی ها،اینجوری که من اسمشان را گذاشته ام، هم از همین ناشی می شود
بعد بحث می کنیم که harm avoidance از سروتونین بالا ناشی میشود و novelty seeking وابسته به دوپامین است و طبق آخرین تحقیقات علمی از این شاخه به آن شاخه پریدن یک جورهایی مربوط می شود به نورآدرنالین
و ادامه میدهد که اینها خصوصیات مزاجی ست و مزاج به این سادگیها قابل تغییر نیست و تو باید با توجه به این خصوصیات زندگی ات را بسازی، واقع بین باشی،فقط کافیست دور و برت را کمی خلوت کنی و اولویتهایت را درجه بندی کنی و و…
و من هم تاکید می کنم که اصلا قرار نیست من مزاجم را عوض کنم که اصلا شما بیا هوا را از من بگیر ولی دوپامین را نه!

می دانید اصلا وقتی آدم خودش را بررسی می کند و به یک جاهای معنی داری میرسد خیلی کیف دارد
من کلا عاشق این نوروترنسمیترهام

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 24, 2009

تب

 

* پسر حدود 18-19 سالی داشت.پرسیدم چی شده؟ گفت سرم درد میکنه! همینطور که کاف رو می بستم شروع کردم به پرسیدن سوالهای همیشگی.گلودرد؟ سرفه؟ تنگی نفس؟تهوع؟استفراغ؟ اسهال؟ یبوست؟ دلدرد؟…نبضش رو که گرفتم دیدم داغ ِ داغ ِ! گفتم تبم داری که! گفت نه! ترمومتر گذاشتم 41 درجه! شروع کردم معاینه ی حلق و گوش و ریه و شکم،علایم مننژه رو هم چک کردم.هیچی نداشت! آقا مطمينی هیچ جای دیگه ت درد نمی کنه؟ نه! پشتت درد نمی کنه؟ تب و لرز نداری؟ شبها عرق نمی کنی؟ نه!سوزش ادرار؟ تکرر ادرار؟ نه! هیچ جاییت زخم نداری؟ نه! چند روزه اینجوری هستی؟ 4-5 روز…سابقه بیماری خاصی نداری؟ نه!

دستم رو زدم زیر چونه م زل زدم بهش! پاشو لباست رو در بیار ببینم!

بالا تنه هیچی نداشت اما شلوارش رو که زد بالا،پای راستش  از بالای مچ تا زیر زانو یه سلولیت وسیع با زخم های متعدد پراکنده!

گفتم این چیه؟ هیچی! رفته بودم دریا زخم شد! از اولش همینجوری بود؟ نه! یه زخم کوچولو بود بعد خودش هی دورش زخم شد بزرگ شد! مگه من نپرسیدم جاییت زخم نیست گفتی نه؟ نیشش باز شد:یادم نبود! اونوقت چند روزه اینجوریه؟ 10-12 روز! اونوقت تو به نظرت نیومد این زخمه یه کم عجیبه یه کم طول کشیده؟!

 

* درمانگاه بودم،توی مطب مریض میدیدم که بهیار امد صدام کرد.مریض بدحال داریم!قلبیه EKG شو داره میگیره زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟ نه صبر کن ببینمش بعد

یه خانم چاق حدودا 50 ساله،اتاق رو گذاشته بود رو سرش! وای مُردم به دادم برسین،نفسم،خفه آویدُم!

گفتم چته خانم،درست برا من بگو کجات درد می کنه؟ دست بذار…چنگ زد به گلوش،بُتُم تششش گرفته،نفسم بالا نمیاد.لارُم بیجونه،سرُم گیجه…

با اینکه مشکوک بود ولی تو شرح حالش خیلی پرت و پلا می گفت! اصلا به دلم نمی چسبید! نوارش هم سالم بود.فشارش رو که می گرفتم دیدم تب داره! گلوش رو که معاینه کردم اگزودا قلقل میکرد!!!!!!

 

* یه خانم چهل و خرده ای ساله رو آوردن بیمارستان با شکایت یبوست که هفته ی قبل هیسترکتومی شده بود.توی شرح حالش چیز خاصی رو ذکر نمی کرد و فقط » یبوسته» خیلی آزارش میداد و اصرار داشت ملین بهش بدم تا بره خونه.با اینکه ظاهرا از طبقه ی بالای اجتماعی بودن اما با توجه به «تجربیات قبلیم از شرح حال دادن دقیق مریضها» باز دقیقتر پرسیدم ببینم منظورش از یبوست چیه و متوجه شدم مدفوعش آبکیه ولی توی دفع مشکل داره!! وقتی شکمش رو معاینه میکردم متوجه شدم تب داره و با توجه به عمل قبلیش نگهش داشتم و آزمایش و سونو خواستم…در نهایت یه هماتوم بزرگ لگنی از آب دراومد و مریض رفت اتاق عمل!

فکرشو بکن مثلا با بیزاکودیل می فرستادمش بره!!

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 10, 2009

آرامش سرد

* برانکارد رو که هل دادند تو اورژانس پشت استیشن داشتم order می نوشتم.خودکار رو پرت کردم زمین و دویدم تو فوریتها،همه دویدن…بدنش سفید بود و لبهاش کبود،دستهاش چروک شده بود از آب…یخ کرده بود… نبض نداشت،نفس نداشت…گفتم چقدر تو آب بوده؟ گفتن هیچی نداره…آمبو زدم ماساژ دادم،گفتم لوله… گفتن تمومه…گفتم آب سرده…جوونه…شاید… داد زدم چقدر تو آب بوده؟ گفتم ساکشن،مانیتور…اپی نفرین…ماساژ دادم…هیچی نداره…پاشو…پاشووو…ماساژ دادم…باهاش حرف زدم…لبهاش نیمه باز بود و آروم مثل یه فرشته خوابیده بود…باهاش حرف زدم و قلبش رو فشار دادم…گفتن بسه…گفتم بس نیست،آب سرد بوده…می خواستم پاشه،می خواستم پاشه!!هیچی نمی دیدم جز اون ماهی بلوری که آروم روی تخت خوابیده بود و با هر فشار من لبهاش باز و بسته می شد…می خواستم بلند بشه و چشمهاش رو باز کنه…گفتم آب سرد بود مگه نه؟هنوز شانسی هست…ماساژ دادم و با چشمهام التماسش کردم…بیدار شو ماهی…دستهام دیگه سِر شده بود،توی سینه م یه چیزداغی تیر می کشید،داغ شده بودم،داغ ِ داغ ِ داغ…زمزمه کردم بیدار شو ماهی…

باورم نشد تا وقتی گفتن دو ساعت زیر آب بوده، تا وقتی گفتن غواصها سه بارغوص رفته ن تا کشیده نش بالا…دو ساعتی که دیگه کاری از معجزه ی سردی ِ آب هم برنمیاد…رفتم عقب،گفتم بسه…رفتم عقب تا پشتم رسید به سردی ِ دیوار اتاق…همونجا تکیه دادم و نگاه کردم جدا شدن ِ آروم آروم ِ لوله ها و سیمها رو …چشم دوختم به رد ِ باریک آبی که راه گرفته بود از میون لبهای نیمه باز…رشته های خیس مو روی پیشانی…چقــــــــــــــدر آروم خوابیده بود

آب ِ بی رحم…

پشت استیشن ایستاده بودم و مات نگاه می کردم اونهمه شکوه و زیبایی جوانی رو که لای پارچه های سفید مدفون شد

از اولش هم بیهوده بود…دلم شکست

روی برگه حوادث نوشتم dead in arrival

اسمش بهزاد بود

.

.

.

* گفتم چی شده؟ گفتن غرق شده…خدا میدونه چی بهم گذشت،نفسم گرفت،باز داغ شدم…

نفس می کشید،خرخر میکرد،نبضش تند میزد.گفتم air way و ساکشن بیارین.دهنش رو باز کردم با دست، آب زد بیرون،خوابوندمش به پهلو،باز آب زد بیرون،سرتا پام خیس شده بود،سنگین بود و لیز از توی دستهام سر می خورد.به دوستش گفتم بیا کمک،دستش رو بگیر الان رگش در میاد.یه نفس بلند کشید و یه عالمه استفراغ کرد روی دستم. air wayرو زدم تو و ساکشن رو فرستادم پایین…دوستش میلرزید،داشت از ترس می مرد…چقدر موند تو آب؟ زیاد نموند،حالش خوب نبود خودش رو پرت کرد تو آب،زود آوردیمش بیرون…دوباره بالا آورد رو من و شروع کرد به لرزیدن… مست بود رفت تو آب…اون اکسیژن رو باز کن تا ته…می لرزید…چقدر خورده؟ خیلی،خیلی زیاد…می لرزید…گفتم این داره تشنج می کنه،اونقدری هایپوکسی نکشیده،مال الکله،قند …ویال گلوکز که free رفت تشنجش تموم شد،سطح هوشیاریش اومد بالا،یه بار دیگه استفراغ کرد رو من،دو دفعه رگهاش رو در آورد،بعدم شروع کرد به داد زدن

زنده موندنش آرومم نکرد…

بعد از بهزاد با هر مریض غرق شده داغ شدم،نفسم گرفت،زنده موندن هیچکدومشون هم آرومم نکرد…

 اون تقلای بیهوده و اونهمه امیدی که مُرد هیچوقت از یادم نمیره

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 2, 2009

FAITH / NO FAITH

 

 یادت باشه

 برای همه ی آدمهای دور و برت در بهترین حالت در درجه ی دوم اهمیت قرار داری

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 23, 2009

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود    …

 

.

.

.

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 12, 2009

 

(و به خاطر بیاور) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد. به او امر کردیم عصایت را بر سنگ بکوب. ناگاه دوازده چشمه از آن جوشید. . . (بقره-60)

حکایت من، حکایت آن سنگ است مهتاب! درست زیر گنبد مسجد شاه (تو بخوان امام). . . با ابعاد مربعی یک وجب در یک وجب، سالهاست لگد می‌خورد، که انعکاس لگد خوردنش بپیچد در مینای مسحور کننده‌ی گنبد. حکایت آن سنگ که سالهاست لگد خوردنش بهانه‌ایست که شکوه و اعجاب گنبد آبی را به خاطر مسافران بنشاند. حتی بی آنکه لحظه ای به عمد یا به سهو، بر آن نگاه کنند. . .

Enkratic

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 1, 2009

لنجم

 IMG_11423

این لنج هم اینجا با من بزرگ شد

قوی شد و بالاخره روی پاش ایستاد

الانم آماده س که بره دریا

 

منم…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌ها