نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 3, 2010

ماداگاسکار 2

 

از هفته ی پیش کار جدیدم شروع شد.من خوب البته زیاد بی کار نموندم.از همون وقتی که پایان طرحم خورد(حالا دروغ چرا 4 روز زودترش! یعنی دروغکی گفتم طرحم تموم شده ولی چون اون سردنیا بوده م و راه دوره طول میکشه تا مدرکش دستم برسه!) شیفت میدادم تو سانتر ترومای ولایت خودمون.اونجا کیس هامون فقط ارتوپدی و جراحی اعصاب هستن یعنی چیزهایی که من کلا توش احساس ضعف میکردم هم تو دوره ی آموزشمون(که نوروسرجری ها کلا سرویسشون جدا بود و ارتوپدی و چشم و ای ان تی مون هم کیس کم داشت و آموزشش خوب نبود) و هم توی طرحم که سی تی نداشتیم و مریضهای اعصاب همه اعزام میشدن و ارتوپد هم چون مقیم نبود مریضها رو باید میفرستادیم مطب و کلاخیلی مواقع نمیشد مریضها رو پیگیری کرد و اگر چیزی رو شک داشتی یا بلد نبود یاد هم نمی گرفتی.حالا اونجا کلی مریض درب و وداغون و هیجان انگیز داره وسی تی خوندن و گرافی دیدن و رزیدنتها هستن و من تازه دارم خیلی چیزا مثل جااندازی و گچ گیری رو اونجا یاد میگیرم و خیلی مواردی رو که قبلا میدیدم و تشخیص رو نمی دونستم برام روشن میشه.اما اینا با اینکه خوبه،کافی نیست، من رو ارضا نمی کنه.دیگه خودم رو اونقدر شناخته م که بدونم اگه برم تو یه فیلد خاص دلم برای بقیه ی پزشکی خیلی خیلی تنگ میشه.من اورژانس خودم رو می خوام که توش همه چی داشته باشه منم اختیار تام داشته باشم،مریضها رو بخوابونم،بررسی کنم،فکر کنم،منج کنم…اینجوریه که از کار کردن لذت میبرم.وقتی باالقوه هام بالفعل بشه و من از دیدن قابلیت های خودم خوشم بیاد و کیف کنم!

قصدم اصلا نوشتن این چیزها نبود.اومدم بگم هفته ی پیش کار جدیدم شروع شد،توی اورژانس بیمارستان یکی از شهرهای اطراف.

بعد از اولین شیفت 18 ساعته،صبح که شال و کلاه کردم تا برگردم خونه رفتم از پرسنل خداحافظی کنم ، پرستار صبح که  تازه اومده بود با لحن خاص پرسنل کهنه کار(که حالا دیگه برام خیلی آشناست!) گفت :خوب خوب ببینم خانوم دکتر دیشب چی کار کردی …دفتر رو باز کرد و شروع کرد به شمردن مریضهای بستری شده ی شب پیش! …اوووه چقدر خوابوندی خانوم دکتر!!!

من نمی خوام درمورد این آدمها و این قضاوتهای سطحی ِ همیشگی شون و این سعی در زهرچشم گیری و گربه رو دم حجله کشتن در مواجهه با پزشک جدید حرف بزنم.چیزی که من رو خیلی خیلی اذیت کرد احساسی بود که از این حرف درم به وجود اومد «ناراحت شدم» این یعنی هنوز عادت نکرده م به این آدمها و حرفها و قضاوتهای بی اهمیتشون بی توجه باشم و این خیلی بده! راستش از دست خودم عصبانی ام،با اونهمه تجربه های جورواجور و اونهمه قولهای رنگارنگی که به خودم داده م! این مساله ای بود که حداقل توی 16 ماه طرح خیلی منو با خودش درگیر کرد و من خیلی راهها رو برای برخورد باهاش رفتم و آخرش فهمیدم که سعی در تغییر این رفتارها بیهوده س و منم که باید اعتماد به نفسم رو زیاد کنم و سعی کنم این حرفها روی کارم و رفتارم تاثیر نذاره اما… آخه یه آدم چند بار باید از یه سوراخ گزیده بشه؟

حالا باید روزی ده بار اینو به خودم یاداوری کنم که:

من مسوول سلامتی مریضهام،نه مسوول جیبشون یا راحتی همراه هاشون یا سختی ِ مسیر رفت و آمدشون…

من مسوول نظارت بر درست انجام گرفتن کار پرسنلم نه مسوول خسته نشدنشون!

من کارم رو خوب بلدم،این رو خودم میدونم ،پس اهمیتی نداره دیگران چی فکر میکنن

Advertisements

Responses

  1. عزیزم مبارکه 🙂 راستی اس ام اس های من بهت نمیرسه انگار 😦 خیلی خوبه که به این نتیجه رسیدی و این جملات مثبت رو با خودت تکرار میکنی ولی یادت باشه آدمی که ناراحت نشه دیگه آدم نیست روباته :*

  2. مهم اینه که تو کار خودت رو انجام بدی و بذاری اون هم کار خودشو !!! اون یاد گرفته که با این چیزا دلش خوش باشه !!!؟؟؟

  3. i love u :*

  4. این سه خط آخرمطلبت رو باید با آب طلا بنویسم و آویزون کنم توی درمانگا…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: