نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 9, 2009

کارخانه ی بچه سازی

بیست و یکی دو ساله است،پشت سر زن و بچه هاش می آید توی مطب.بچه ی کوچک را معاینه می کنم،دارم به زن می گویم شربت را 8 ساعتی یک قاشق که میپرد توی حرفم
– این یکی هم مریضه بی زحمت دوا برا اینم بنویس!
– بیارش جلو معاینه ش کنم!
بچه را هل میدهد جلو و می خندد.حتما فکر می کند خیلی زرنگی کرده،سر و وضعشان را نگاه می کنم و گوشی را می گذارم روی سینه ی پسر بچه.زیر نسخه ی قبلی براش دارو می نویسم،دفترچه را می گذارم جلوشان و با لبخند می گویم » به سلامت»
– حالا خانومم هم یه نگاهی بکن همون مریضی ِ بچه ها رو گرفته
دفترچه ی زن را می گذارد جلوم
– دفترچه که داره شماره چرا نگرفتی؟
– ازت که چیزی کم نمیشه!

دست می برم دفترچه را بردارم که
– حامله ست ها! یه چیزی بده بد نباشه!
نگاه می کنم به زن،به بچه ی یک ساله،به بچه ی دو ساله،به مرد…!
– چرا پس جلوگیری نکردین؟
– بچه می خواستیم!
نگاه متعجب من را که می بیند
– اوووووه خانم دکتر ما تازه کارخونه مون راه افتاده…
می خندد اما شوخی نمی کند
– که اینطور، ظاهرا وضعت خوبه! فقط پول ویزیت ما رو نداری بدی!
شروع می کند از بی کاری و بدبختی اش تعریف کردن…
فکر می کنم «بدبختی این آدمها اتفاقی نیست»

Advertisements

Responses

  1. من در ولایت خودمان اسمش را گذاشته ام کارخانه ی انسان سازی.
    حالا هی برنامه ی کنترل جمعیت بذارن، هی جمعیت دوبرابر بشه!

  2. ویزیت ما اخیرا زیاد شده.شده 300 تومان. ولی باز هم سه بیمار با یک برگه می آیند!

  3. خدا زیادش نکنه… چه بی فکرن…. بیچاره بچه هاشون


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: