نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 10, 2009

آرامش سرد

* برانکارد رو که هل دادند تو اورژانس پشت استیشن داشتم order می نوشتم.خودکار رو پرت کردم زمین و دویدم تو فوریتها،همه دویدن…بدنش سفید بود و لبهاش کبود،دستهاش چروک شده بود از آب…یخ کرده بود… نبض نداشت،نفس نداشت…گفتم چقدر تو آب بوده؟ گفتن هیچی نداره…آمبو زدم ماساژ دادم،گفتم لوله… گفتن تمومه…گفتم آب سرده…جوونه…شاید… داد زدم چقدر تو آب بوده؟ گفتم ساکشن،مانیتور…اپی نفرین…ماساژ دادم…هیچی نداره…پاشو…پاشووو…ماساژ دادم…باهاش حرف زدم…لبهاش نیمه باز بود و آروم مثل یه فرشته خوابیده بود…باهاش حرف زدم و قلبش رو فشار دادم…گفتن بسه…گفتم بس نیست،آب سرد بوده…می خواستم پاشه،می خواستم پاشه!!هیچی نمی دیدم جز اون ماهی بلوری که آروم روی تخت خوابیده بود و با هر فشار من لبهاش باز و بسته می شد…می خواستم بلند بشه و چشمهاش رو باز کنه…گفتم آب سرد بود مگه نه؟هنوز شانسی هست…ماساژ دادم و با چشمهام التماسش کردم…بیدار شو ماهی…دستهام دیگه سِر شده بود،توی سینه م یه چیزداغی تیر می کشید،داغ شده بودم،داغ ِ داغ ِ داغ…زمزمه کردم بیدار شو ماهی…

باورم نشد تا وقتی گفتن دو ساعت زیر آب بوده، تا وقتی گفتن غواصها سه بارغوص رفته ن تا کشیده نش بالا…دو ساعتی که دیگه کاری از معجزه ی سردی ِ آب هم برنمیاد…رفتم عقب،گفتم بسه…رفتم عقب تا پشتم رسید به سردی ِ دیوار اتاق…همونجا تکیه دادم و نگاه کردم جدا شدن ِ آروم آروم ِ لوله ها و سیمها رو …چشم دوختم به رد ِ باریک آبی که راه گرفته بود از میون لبهای نیمه باز…رشته های خیس مو روی پیشانی…چقــــــــــــــدر آروم خوابیده بود

آب ِ بی رحم…

پشت استیشن ایستاده بودم و مات نگاه می کردم اونهمه شکوه و زیبایی جوانی رو که لای پارچه های سفید مدفون شد

از اولش هم بیهوده بود…دلم شکست

روی برگه حوادث نوشتم dead in arrival

اسمش بهزاد بود

.

.

.

* گفتم چی شده؟ گفتن غرق شده…خدا میدونه چی بهم گذشت،نفسم گرفت،باز داغ شدم…

نفس می کشید،خرخر میکرد،نبضش تند میزد.گفتم air way و ساکشن بیارین.دهنش رو باز کردم با دست، آب زد بیرون،خوابوندمش به پهلو،باز آب زد بیرون،سرتا پام خیس شده بود،سنگین بود و لیز از توی دستهام سر می خورد.به دوستش گفتم بیا کمک،دستش رو بگیر الان رگش در میاد.یه نفس بلند کشید و یه عالمه استفراغ کرد روی دستم. air wayرو زدم تو و ساکشن رو فرستادم پایین…دوستش میلرزید،داشت از ترس می مرد…چقدر موند تو آب؟ زیاد نموند،حالش خوب نبود خودش رو پرت کرد تو آب،زود آوردیمش بیرون…دوباره بالا آورد رو من و شروع کرد به لرزیدن… مست بود رفت تو آب…اون اکسیژن رو باز کن تا ته…می لرزید…چقدر خورده؟ خیلی،خیلی زیاد…می لرزید…گفتم این داره تشنج می کنه،اونقدری هایپوکسی نکشیده،مال الکله،قند …ویال گلوکز که free رفت تشنجش تموم شد،سطح هوشیاریش اومد بالا،یه بار دیگه استفراغ کرد رو من،دو دفعه رگهاش رو در آورد،بعدم شروع کرد به داد زدن

زنده موندنش آرومم نکرد…

بعد از بهزاد با هر مریض غرق شده داغ شدم،نفسم گرفت،زنده موندن هیچکدومشون هم آرومم نکرد…

 اون تقلای بیهوده و اونهمه امیدی که مُرد هیچوقت از یادم نمیره

 

Advertisements

Responses

  1. عزیزم م … وای چه لحظاتی رو نوشتی. حس کردم با همه وجودددد.

  2. ghorboonmet beram man:X cheghadr joda az in tajrobe hayi ke minevisishoon nasret khas shode…vay kheili khoob minevisi 2khtaram:* delam tang shod barat ye dafe…

  3. انگار هر بیماری که احیا می کنی و نمی شود، زخمش همیشه می ماند. یکی یکی شان در خاطرت می مانند. مثل همان دل شکستگی.

  4. خیلی قشنگ نوشتی. پزشکی رشته ایست که بیش از هررشته ای میتونیم مرگ رو حس کنیمو باهاش مبارزه کنیم.هرچند خیلی وقتا ناموفق!

  5. خدا رو شکر که هنوز تو ایران پزشکای دلسوز وجود دارن…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: