نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 8, 2009

اوهام سرخ یک شقایق وحشی

 

سردمه،پتو رو می پیچم دورم و سرم رو می چسبونم به پنجره ی اتوبوس،خیره میشم به تصویر   چشمهام روی شیشه … درختهای بیرون زده از لابه لای صخره ها تند تند از پشت چشمهام رد میشن،یه برقی هست توی این نگاه که مال سالهای خیلی دوره که حالا دیگه برام غریبه…پلکهام که میان روی هم بیان صدا تو سرم می پیچه…ممــــــــّـــــــــد…

 

پیرزن از کمر تا بود،خیلی سال پیش از یه جای بلندی افتاده بود پایین،ECG ش ST elevation داشت خفن! به پسره گفتم این مال دو روز پیشه،سکته ش رو کرده دیگه کاری نمیشه کرد.چرا همون موقع بستریش نکردین؟ گفت:خودش نموند،گفت من سوزن نمیزنم،از بیمارستان بدش میاد…نگهش داشتم،هفت هشت تا پتو گلوله کردیم پشتش تا خوابید روی تخت،خوابیدن که البته نمیشه گفت.اگه پاهاش روی تشک بود سرش بالا بود،اگه سرش رو میذاشت رو بالش پاهاش میرفت هوا! ما به پوزیشنش می خندیدیم،پسرهاش هم می خندیدن،خودش اما تند تند حرف میزد،از بین جمله های فارسی-عربیش یه چیزهایی می فهمیدم…شوهرم شیخ کویت بود،جوونیهام…بچه چند تا داری مادر جون؟ نفهمیدم گفت یازده تا؟ سیزده تا؟ پونزده تا؟ …

 

داد میزد دکتــــــــــــــــر سردمه…داد میزد آآآآآآآآآآآآخ…دست چپش تا بالا تو گچ بود،دست راستش متلاشی شده بود.فشار که نمیشه گرفت،گوشی میذارم heart rate ش رو می شمارم.این پسره بره برای گرافی هاش…بوی گوشت سوخته،بوی خون…میرم سراغ دخترها،بزرگه اوضاعش خرابه،صورتش پره از ترکشهای ریز،سینه و شکمش جابه جا سوراخ شده،استخونهای ساعد و بازوی هر دو دستش تکه تکه س،هر دو تا پاش رو آتل گرفته ن.سرش رو بسته ن…داد میزنه ممــــــّـــــــــــــــــد…زخم سرش چطور بود آقای د.؟ اینجاش کلا رفته…چشم راستش باز مونده،پن لایت میندازم رفلکس داره،اینو می بینی؟ نهههههههههه نههههههههههههه هیچی نمی بینم…کارهای اعزامش رو بگین زودتر…Wow این طرف این گوشه،گلوبش لاسریشن داره…هیچی تو چشمش نریزین،یه شیلد از اتاق عمل بگیر بیار…ممـــــــــــّـــــــــد تیُم خو کـُنیا…د. میگه خوُ باشه عزیزُم خو میشی حالا…میشناسیش شما آقای د.؟ همسایه مونه…لباسش رو میزنم بالا شکمش رو معاینه کنم،اینجا درد داری؟ اینجا چی؟ …د. که میره باند بیاره دختره میگه روم بپوشون…نگاش میکنم،چه تن قشنگی داره،صورتش هم،بینی ظریف،لبهای خوش فرم،پوست سبزه ی صاف پر از ترکشهای ریز ریز ریز…

میرم سراغ اون یکی دختره که صداش در نمیاد،پاهاش اما…

 

میدوم روی سبزه ها،می گیرمش.میگم رضا تو کی هستی؟ میگه موُ شیرُم،موُ سیمبا یُم …مریم میگه اه اه اینجا چقد کثیفه پر از پشکله،من نمیشینم رو زمین ها! میگم بریم زیر درختها…یه درختی هست اینقدر کلفته که هر سه تا مون هم دورش حلقه بشیم دستهامون به هم نمیرسه.مریم رو زمین نمیشینه،من از درخت میرم بالا.اون بالا یه گودال بزرگه پر از تکه های کوچک چوب درست مثل یه آشیانه،آشیانه ی عقاب…ورجه ورجه می کنم و برای رضا دست تکون میدم،چوب ریزه ها زیر پاهام خرد میشن.موقع پایین اومدن مانتوم گیر می کنه به شاخه ها،محبوبه میگه وایسا برات درستش کنم.میپرم پایین.راستی محبوبه اون پیرزنه بود که بهت تحویل دادم،همون که هی arrest می کرد…

 

پسر پیرزن اومد سراغم.مادرم شما رو می خواد،می خواد انگشترش رو بده به شما میگه این خانوم دکتره من رو خوب کرد! پیرزن پشت سر هم دعام می کنه،الهی نه تا پسر گیرت بیاد! نه تا مادر؟می خندم، یه کم زیاد نیست؟ پسره میگه خانم دکتر هنوز شوهر نکرده ننه…شوهر کن ننه شوهر کن،الهی نه تا پسر…یهو rate ش میوفته رو بیست نفسش میره…میگم آقای م ترالی رو بیارین،آتروپین…محکم پیرزن رو تکون میدم rate ش برمیگرده چشمهاش رو باز میکنه و ادامه میده شوهر کن ننه…

 

سحر میگه تو چی کار می کنی که آقای ع اینقد دوستت داره؟ نمی دونم،به خدا هیچی! آقای ع خیلی مهربونه،هر وقت از دم پانسیون رد میشه برامون آش یا حلیم میاره،از آشپزخونه برام غذا می گیره،یه روزی هم یه صندوق پر از پرتقال و کاهو آورد.برای همه مون میاره.سحر میگه فقط وقتی تو هستی از این کارها می کنه…یه دفعه من رو برد باغ دوستش.آقاهه،دوستش،از نخل رفت بالا برام دو تا سطل ِ پر رطب چید.چقدر دوست داشتم یه تسمه بندازم دورم واز نخل برم بالا! رضا یه خرما دستش بود که نصفش رطب بود نصفش خارَک گفت اگه گفتی این اسمش چیه؟ گفتم گل دم باز! گفت ئه! مگه توام بلدی؟ گفتم آره پس چی؟! به خانم ع گفتم همین یه بچه رو دارین؟ تو اینجاییها عجیبه یکی! گفت رضا رو خدا بعد از سیزده سال داد بهمون…آقای ع گفت دفعه ی بعد میبرمت روستامون خانم دکتر…گفتم سحر میای بریم روستا؟ سحر نیومد،مریم و محبوبه اومدن.زود خسته شدن می گفتن بسه دیگه بریم.من روی چمن ها و پشکلها دویدم،مرغها رو اذیت کردم،دنبال بزغاله ها گذاشتم و اون کوچولو خوشگل قهوه ایه رو گرفتم.مریم داد میزد وااای نیارش اینور من میترسم تو «آن» شدی دیگه تو پانسیون راهت نمیدم! بزغاله از دستم فرار کرد دوید طرف مریم،مریم اومد فرار کنه از اون طرف یه گله گوسفند اومدن تو! نزدیک بود سکته کنه! جیغ کشید و فرار کرد! پیرزن چوپان گله بود،جشمهاش آبی بود،خیلی آبی…گفت این چرا اینجوری کرد؟ از من بدش اومد که اینجوری رفت؟ گفتم نه خانم به خدا،این خانم دکتر از حیوون می ترسه! پس چرا تو نمی ترسی؟ خوب آدمها فرق می کنن! مگه مال کجاست که گوسفند ندیده؟ مال تهران.تو چی؟

 

میگه خانوم دکتر بیا،اینم شیفت دادن با من! …همین دیروز بود با کنایه بهش گفتم آقای د. با من شیفت برنمیداریا! …خیره میشم به قطره های درشت عرق که از نوک دماغش می چکه و به دستهاش که تند تند تند کار می کنه.عشق میکنم با کار کردنش…میگم dT این رو زدی، سفتریاکسون جنتا هم براش بذار…رو می کنم به اون دختره که پاهاش…چی بود که اینطوری منفجر شد؟ موتور تو هال بود…اینا راستش رو نمیگن،هر چی بوده تو دست پسره بوده…دکتر منصوری میگه مین اینجوری منفجر میشه.اما چرا دست این،پاهای اون،تمام بدن اون یکی؟!!؟؟ دکتر منصوری میگه  لوازم لاواژ رو بیارین یه لاواژ شکمیش کنیم قبل از اعزام برای CT …یهو در اورژانس باز میشه،مرد جوون همه رو میزنه کنار و میاد بالای سر زنش.خیره میشه به بدن باند پیچی شده و صورت پر از ترکش…چند قدم عقب عقب میره،کیف دستیش رو محکم پرت می کنه به دیوار،داد میزنه و داد میزنه…بدبختمون کردی کثافت بدبختمون کردی…با برادره س،برادر ِ زن…حمله می کنه به طرف مردی که روی تخت خوابیده،یه دستش توی گچه و یه دستش نیست،مرد بی دست نیم خیز میشه، با بهت میگه من چی کار کردم؟ من چی کار کردم؟

 

بهش میگم چند تا بچه داری؟ می خنده و اشاره می کنه به گوسفندها.بچه هام اینان،شوهر نکردم…رضا بدو بدو میاد،بابام میگه می خوایم به نخلها آب بدیم…بعد از آب دادن به نخلها می شینیم روی سکو،چای می خوریم و پرتقال.رضا عروسکهاش رو ریخته دورش.میگم این چیه؟ این bat man ،این یکی که سر نداره چی؟ این سوپر من! ماهی به انگلیسی چی میشه؟ فیشششش …پیرزن میاد از چاه آب برداره برای گوسفندها،چشم غره میره به مریم و زیر لب میگه اصفهانیا مرام دارن،اصفهانیا با معرفتن…چشمهاش آبیه،جوونیهاش حتما خیلی قشنگ بوده

 

پیرزن میگه شوهرم شیخ بود،نه از این شیخ های الکی…مانیتور صاف میشه…م. لارنگوسکوپ میندازه.نشسته که نمیشه اینتوبه کرد.اینا رو از پشتش بردارین…سر پیرزن که میاد پایین پاهاش میره هوا! یکی محکم میزنم تخت سینه ش ،خودش رو جمع و جور می کنه و میگه الهی خدا نه تا پسر…می میریم از خنده…

 

اتوبوس توی راه وایساده،لباس گرم با خودم ندارم،پیاده که میشم لرز می گیردم.راننده میاد جلو،اگه سردتونه برین تو رستوران…شما دکتر نیستین؟ منو یادته؟ اومدی بالا سر مریضمون،یه پسر هیکلی بود 206 اش چپ کرده بود،پسر عمه مه…به من گفتی پاش رو بگیر…بله بله حالا حالشون چطوره بهترن؟  فکر می کنم تو این دو سه ماه چند تا 206 چپ کرده اومده برام! …شماره من رو داشته باش خانم دکتر کاری بود در خدمتم.موبایلم رو در میارم و شماره رو میزنم.اسممم بزن:داریوش! ببخشید فامیلتون؟ شما بزن داریوش! نگام نکن روی ماشین کار می کنما من خودمم لیسانس دارم! شام چی می خوری سفارش بدم؟ مرسی من تو راه معمولا چیزی نمی خورم!

 

 

آقای د. آخرش نگفت چی دستش بوده؟ چرا، نارنجک دزدیده از همایش بسیج! نارنجک؟؟؟؟!!!!! نارنجک رو برده توی خونه؟؟؟؟ میرم بالا سر پسره.ارتوپد براش توضیح میده:برای اینکه پوست به هم برسه از اینجا باید قطعش کنیم.پسره میون ناله هاش میگه ما که هیچی نداریم بذار دست هم نداشته باشیم! یکی اون بیرون داد میزنه کثافت! یکی دیگه داد میزنه ممـــــــــــــــد …یه دختر 17 ساله هم هست که پاهاش…ما که هیچی نداریم بذار… نارنجک؟؟؟؟ می لرزه،میگه سردمه…پتو رو میکشم تا زیر چونه ش …ممــــــــــــــــــــــــــــد خوبُم کنیا…

 

رد روشن چراغهای ماشینها مثل یه نوار دراز پیچ در پیچ کشیده میشه تو دل کوه،اینه پیچهای جاده یاسوج … یه پیچ 360 درجه رو رد می کنیم…حواست رو جمع کن داریوش! نوار دراز نورانی رو با چشمهام دنبال می کنم که میره تا اون پایین پایینها،اگه اتوبوس یه کم بلغزه،اگه بیوفتیم توی دره…عجب مالتیپل ترومای خفنی از توش در میاد…جاده می پیچه…آهای داریوش! سرم رو می چسبونم به شیشه…یه برقی هست توی تصویر نگاهم که یه روزی می شناختمش… سرم صدا می کنه ممـــــــــــــــــــــــــــد…یه چیزی اون تو تند تند میزنه مثل قلب کوچیک یه بزغاله که محکم بغل کرده باشیش…بزغاله های چشم آبی…نه تا پسر… نه تا پسر…

 

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

                    چند قطره خون

                                   چند قطره خون

                                                    .

                                                    .

                                                    .

 

Advertisements

Responses

  1. بسیار زیبا…

  2. چرا فلایت اف ایدیاز داری ننه؟!

  3. شقایقم، اینجا رو می خونم. از همین روز اولی که نوشتی.
    کامنت نوشتنم نمی یاد بس که زیبا و شفاف می نویسی. همیشه شاد باشی و جاررری گلم

  4. وقتی کمی دنیارو متفاوت ببینی اونوقت خیلیهارو می تونی ببینی خیلی از پیرزنها و پیرمردارو

  5. lezat bordam az neveshtat!kheili aali bud. nemidunam chi begam.
    ama ajibe , nemidunam chera fekr mikardam bayad ye aghaye doctore javun bashi!!

  6. خوشحالم که باز هم می نویسی شقایق عزیز…

  7. عجب جای پرهیجانی رفتی تو دختر واسه طرح ! خسته نباشی … :-*

  8. یه پا سریال پرستاران دارین اونجا. (انگار همه ارتباط ما شده سریال پرستاران:))

  9. سلام.
    زیبا بود و غم ناک انگیز، پشت سر هر جمله اش هزار تا «چرا» هست که هیچ کدوم «چون که» درست و حسابی نداره. بعضی جمله هاش آدم رو میلرزونه، نکنه من می تونستم کاری بکنم که نکرده ام.
    خلاصه این که زیبا بود، خفن!
    باز هم بنویس. پلیز.
    Ltema32AFara1
    یا هو

  10. عالي مينويسيدوملموس.

  11. خیلی خوب نوشته بودی.البته غم انگیز هم بود…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: