نگاشته شده توسط: :) | سپتامبر 15, 2008

من و دریا در انتظار

 

انعکاس نور خورشید روی بال هواپیما،

آفتاب،داغ…نم،شرجی……………….

شرجی

شرجی

چشم هام ریز میشن،بو می کشم،بوی بندر بوی دریاست

 

راه که می افتیم صدای پت پت پت  پشت سرمون بلند میشه.راننده میگه این هلیکوپترشرکتی ها رو میبره سکو.

 به سکو فکر می کنم،یه جایی اون وسط دریا…

 

جراغ چشمک میزنه،هلیکوپتر سفید و قرمز اوج می گیره،دور میزنه و دور میشه…جاده می پیچه و پیش میریم از بین درختهای کُر،در امتداد خط ساحلی…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: