نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 16, 2008

دشت و مه

باز هم سفر

باز هم این جدایی غریب…

این به خود رسیذن غریب تر!

باز هم فرار

* کف اتوبوس خوابیدن رو تجربه کرده بودم،این بار اون عقب،جای راننده خوابیدن رو هم تجربه کردم! آی چسبید! منی که همیشه جغد بودم این بار به اندازه ی کمبود خوابهای همه ی سفرهای عمرم توی اتوبوس خوابیدم

از همون اولش گفتم قله رو بی خیال! دلم می خواد یه جایی بریم که سبز باشه،که درخت داشته باشه،یه کلبه باشه و من تو ایوونش زیر آفتاب دراز بکشم،کلاهم رو بذارم رو صورتم و تخــــــت بخوابم.یه جایی که آروم باشه…عجیب به آرامش نیاز داشتم

* ظهر روز اول،روستای داما.ش

تپه ها سبز بود،تا چشم کار می کرد تپه های سبز بود و بوته های کوتاه و تک و توک درخت.بعد از ناهار هر کی یه گوشه ای خزید،من و داداشم و تازه عروس و دامادمون هم رفتیم زیر یه درخت و تو سایه خوابیدیم…با حس خیسی ِ دونه های ریز بارون روی لپم بیدار شدم.همه پا شدن جمع کردن برن،من هی غل خوردم تو جام تا دونه های بارون جدی جدی بزرگ شدن.خیس شدن وسط تپه های سبز،وقتی خوابیدی و آسمون از لای شاخه های درخت برات میباره…

در منطقه ی حفاظت شده باز شد و آقای محیط بان بردمون برای دیدن گل سو.سن 40 چراغ.این گل فقط همینجا میتونه رشد کنه و یه جایی هم توی روسیه.یک ساقه ی مرکزی داشت و چند تا شاخه دور تا دور و گلهای سفید آویزون درست مثل یه چلچراغ.

عصر رفتیم پیاده روی.تپه ها رو رد کردیم و رسیدیم به روستا ، خونه ها با سقف شیروانی رنگارنگ.روستا رو هم رد کردیم رفتیم بالا تا جایی که لوله کشی کرده بودن برای آب معدنی.اونجا چند تا لیسه چسبیده بود به لوله های آب،از همون حلزونها که صدف ندارن! لیز بودن و سفت!

برگشتنه که از توی روستا رد می شدیم سرک می کشیدم توی خونه های مردم! دلم می خواست ببینم خوب! داداشم گفت اونجا رو ببین خانمه داره شیر میدوشه.تا امدیم بریم ببینیم دوشیدنش تموم شد و دبه ی شیرش رو برداشت بره،ما هم همینجور زل زده بودیم بهش! گفت کاری دارین؟ گفتیم شیر برای فروش هم دارین؟ گفت چرا نداریم؟ دبه ی شیر رو داد دستمون! شیرش گرم بود،بوی گاو میداد! … برگشتنه هم از فروشگاه محلی کره خریدیم و با چه ذوقی برگشتیم تا چادرها و شیر رو جوشوندیم و خوردیم! وااااااااااااااای حتی مزه ی گاو می داد! یه گاو سیاه خال خالی   >J<

همه جا رو مه گرفته بود.مه رو با دستهام لمس می کردم،با پوست صورتم حسش می کردم،می تونستم دهنم رو باز کنم و مه رو ببلعم…خیسی ِ مه روی مژه هام می نشست،تا عمق ریه هام نفوذ می کرد…مه جون میده برای گم شدن! هیچ میدونستین ابرها وقتی میان رو زمین آدمها رو با خودشون میبرن تا آسمون؟ از اون بالا که نگاه کنی تپه های سبز و گاوهای خال خالی اینقدر دورن،اینقــــــــــــــــــدر دورن…و آدمها اونقدر ریز که حضورشون میدان دیدت رو تنگ نمی کنه…

فردا همه درراه گذشت و من از اون عقب،جای خواب راننده ،بادکنک بازی بچه ها رو وسط اتوبوس تماشا می کردم و به مریم می گفتم فقط تصور کن: ایوون،آفتاب،کلاهمون رو میذاریم رو صورتمون و خوااااااااااااااااب! بعد دوباره سرم رو میذاشتم روی بالش کثیف و هندونه رو بغل می کردم و چشم هام میرفت!

غروب نشده بود که رسیدیم به رودخونه،رودخونه که نه،یک وجب آب داشت و ما هم خوشحال که اتوبوس رد میشه و مجبور نیستیم بقیه ی راه رو با کوله پشتی ها پیاده بریم.اتوبوس وسط رودخونه ایستاد و یک ساعت طول کشید تا صاحب ماشین عصبانی با ریکا و جارو بیوفته به جون ماشین بدبخت و تا زیر گلگیر و سپرش رو هم بشوره و دق دلش رو عوض ما سر ماشین بدبخت خالی کنه! تا دیگه کم کم اخم هاش باز شد و لبخنده که اومد خیالمون راحت شد که پیاده روی ای در کار نیست!

حسینیه پر بود،باز هم این تهرانیها! صعود کرده بودن و داشتن برمیگشتن،قرار نبود اونشب بمونن اما موندن.قسمت مردونه ی حسینیه شد مال اونها و زنونه مال ما.عدالت تقسیم فضا تو اینجور جاها رو هم که میدونین.این شد که یه عده از ما توی ایوون امامزاده خوابیدن و من و مریم و مژگان هم چادر زدیم وسط قبرها! …تا خود صبح دونه های بارون چیلیک چیلیک می خورد تو سر چادر و من توی کیسه خواب خیس مچاله شده بودم …

تپه ها رو یکی یکی پشت سر میگذاشتیم،مه بود که غلیظ و غلیظ تر می شد.خیس بودم،ذره های مه مثل شلاق به پوستم می نشست،دستهام سِر شده بود،اینجوریش رو ندیده بودم،رگبار ِ مه!

درختهای سیاهِ بی برگ با شاخه های پیچ خورده پشت هاله ی مه…

وارد دره شدیم و از جنگل عبور کردیم،قطره های آب از روی برگها غل می خوردن و مثل بارون می باریدن…از دور کلبه هایی رو دیدم وسط تپه های سبز با درختهای پراکنده و گاوهای تک تک در حال چرا،ذوق زده می پریدم بالا و پایین که من می خوام اونجا بمونم…قول گرفتم که اجازه بدن من توی ییلاق بمونم…از وسط پرچین ها گذشتیم و دورمون بوته های گل بود و حلزونهای درشتی که آروم روی خاک نرم و لای برگها می خزیدن…

ادامه دارد

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: