نگاشته شده توسط: :) | مه 8, 2008

برکه

ماهی سیاهم مرده بود.رنگش پریده بود و دهانش باز،آنقدر باز که انگار می خواست تمام دنیا را یکجا ببلعد…

ماهی قرمز تند و تند دور تنگ می چرخید و به خودش می پیچید و موجی که می ساخت ماهی سیاهِ مرده را روی آب بالا و پایین می برد.

ماهی قرمز توی کاسه می چرخید و من طول رودخانه را گرفته بودم و می گشتم دنبال حوض! حوضی که ماهی داشته باشد،که ماهی قرمزم توی خانه ی جدیدش تنها نباشد…حوضها خالی بود،یکی گفت بیندازش توی رودخانه.

نشستم کنار رود.آب تند می آمد و میرفت،پولکهای حنایی ماهی توی آفتاب برق برق میزد،دمش انگار از حریر بود،آب می غرید و روی تخته سنگها غلت میزد…گفتم نه!

 

آب از زیر کاسه قطره قطره می چکید و ماهی قرمز جا برای تکان خوردن نداشت،من میرفتم و نفس نفس میزدم ، موهایم توی صورتم ریخته بود و باد…

 

برکه آرام بود با نیلوفرهای آبی و جلبکهای سبز و مرغابی های سفید…برکه بزرگ بود،نه آنقدر بزرگ که ماهی کوچک راهش را گم کند.بید مجنون روی آب خم شده بود،زیر سایه نشستم،کاسه را آرام کج کردم و ماهی را هل دادم توی برکه…اولش سر جاش ایستاد،مات شده بود به روبه رو،کم کم جلوتر رفت و بعد دم حریرش را تکان تکان داد و رفت و رفت تا آنجا که دیگر ندیدمش…سبک شدم…

.

.

.

تنگ خالی را گذاشته ام روی تاقچه تا یادم نرود قصه ی ماهی سیاه و ماهی قرمز…

 

پیراهنم بلند و حنایی،توی آفتاب برق میزنم پولک پولک پولک…موهام سیاه،ریخته روی شانه ها،آب از زیر کاسه قطره قطره می چکد،من نفس نفس نفس……

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: