نگاشته شده توسط: :) | مارس 5, 2011

a new day has become

There is another world outside

I can feel it

Advertisements
نگاشته شده توسط: :) | مه 29, 2010

wanna kill myself :(

L           7.5

R               7

W           6.5

S           7.5

😦

نگاشته شده توسط: :) | مه 12, 2010

Hey you!

 

سر،کمی کج
یک دست،زیر چانه
چشمها،خسته،خیره به روبه رو
گاهی از خودم میپرسم به چه دلخوشی؟بعد زل میزنم توی چشمها در انتظار جواب

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don’t give in without a fight

نگاشته شده توسط: :) | آوریل 30, 2010

Beyond the horizon

 

تا چشم کار می کند دشتهای سبز است،درخت های تک تک و بعد، آن دورها کوه…درختها،از اینجا که نگاه می کنم یک وجب با هم فاصله دارند،انگار یکی اینجوری منظم چیده باشدشان وسط علفها.اتوبوس یواش می کند،درست کنار جاده یک چهاردیواری ِ کوچک هست با پرچم سه رنگ روی سقف.پسر بچه های 10-12 ساله دور تا دور مدرسه بازی می کنند،توی سر و کله ی هم میزنند…کله ی همه شان کچل است ،لابد با یک عالمه جای شکستگی! لابد زنگ تفریحشان است،بچه ها توی حیاط مدرسه،وسط جاده،بازی می کنند،اتوبوس یواش می کند …نگاهم با سبزی ِ دشت میرود تا کوههای دوردست

There’s a silence surrounding me
I can’t seem to think straight
I’ll sit in the corner
No one can bother me
I think I should speak now Why won’t you talk to me
I can’t seem to speak now You never talk to me
My words won’t come out right What are you thinking
I feel like I’m drowning 

پیرمرد را آورده با دست شکسته،»سه روز پیش از کوه افتاده» چرا پس حالا اومدین؟»پنج ساعت راه رفتیم توی برفها،وسط کوه»…مال کجایی بابا جان؟ اسم منطقه شان را که می گوید خنده م میگیرد،می شناسم،بچه های گروه کوهنوردیمان که رفته بودند می گفتند آخر دنیاست! لبم را گاز میزنم که خنده م را نبیند.کی دستت رو بسته به این قشنگی؟ …شکسته بند محلی چوبها را باریک باریک بریده با رشته های پشمی وصل کرده بسته دور دست پیرمرد،زیرش هم لابد تخم مرغ انداخته با زردچوبه.مرد جوانتر سبیلهای بلند پرپشت دارد،نوکش را تاب داده آورده بالا.توی ایل خودشان حتما یک کاره ی مهمی ست.»حالا گچش خیلی خرج داره؟میشه ببرم همون شکسته بندمون جاش کنه؟» می مانم چی جواب بدم.کاش اینهمه راه نیاورده بود پیرمرد را

 

چند کیلوئه؟ -نیدونم. بذارش رو وزنه پشت سرت. -نیدونم. سواد داری اصلا؟ -نه هیچ نیدونم. مگه چند سالته؟ -نیدونم تو دفترچه نوشته. اونوقت مدرسه نرفتی اصلا؟ -نه هیچ …اینجا پیرزنهای 80 ساله سواد ندارند،زنهای 18 ساله هم سواد ندارند،دخترهای 9 ساله هم سواد ندارند…اصلا سواد ندارند…هیچی سواد ندارند!

 

دو تا زن پیرمرد کور را می نشانند روی صندلی بعد خودشان چهار زانو ولو می شوند کف مطب و شروع می کنند به شیون و توی سر خودشان زدن! هر چی میپرسم چشه؟؟؟ پاش درد ایکنه. یکی از زنها محکم میزند روی ران مرد. حاج آقا چته؟کجات درد می کنه؟ محکم با کف دست میزند روی زانوش..»پام،پام،پام» خانم برای پادرد باید بری درمانگاه،اینجا اورژانسه! شیون می کند،جیغ میزند…خیله خوب پاش رو بزن بالا! دوتایی هجوم میاورند پاچه های گشاد مرد را بزنند بالا.چشمم می افتد به ادم مچ پای مرد. حاج آقا نفست تنگی نمی کنه؟ «نه» زن داد میزند»پاش درده ! پاش! بستریش کن» این وسط 20 نفر جمع شده اند توی اتاق دو متری.همه هم داد میزنند که مریض ما حاش بده بیا ببین! به زنها میگم:ببرین بخوابونینش رو یکی از تختها تا بیام درست ببینمش…کار آن 20 تا را که راه میندازم و نگهبان را هم دعوا می کنم که مریض غیر اورژانسی دیگر راه ندهد تو،میروم سراغ پیرمرد..دراز کشیده،صدای قل قل نفس کشیدنش را از دو متری میشنوم! زود سر تختش را میارم بالا…الان خوابیدی نفست تنگ شد؟ «نه!» اصلا نفست تنگ نیست؟ «نه!» اینجا وسط سینه ت هم درد نمی کنه؟ زن خودش را پرتاب می کند بین من و مرد..آقای دکتر این پاش درده…پاااااش! ….بیمار با ادم حاد ریه سی سی یو بستری شد!

 

پسر کوچولو ریزه میزه است،تا من باباش را و نصف ایل و تبارشان را که همراهشان امده اند شیرفهم کنم رفته زیر میزاز لابه لای دست و پای من خم شده تا کمر توی سطل،آبسلانگهای استفاده شده را دراورده لیس میزند! دستش را می گیرم می کشم: بیا بیرون ببینم چی کار می کنی؟ فرار می کند،چشمهاش از شیطنت برق میزند…ببین آقا ما این آزمایش رو اینجا نداریم.باید ببری آزمایشگاه فلان شهر.این بچه باید بستری بشه. -دکتر افطال بستریش کزد می خواست شلنگ بندازه تو معده ش رضایت ندادم….آقا این بچه مشکوکه به سل باید…میپرد توی حرفم: -یه آزمایش بنویس جون خوت بوریمس…..روی برگه می نویسم لطفا بررسی خلط از نظر باسیل اسید-فست…میدهم دستش توی دلم هم می گویم به درک! شیشه ی تا نصفه پر از خلط خونی را برمیدارد و با ایل و تبارش میرود بیرون.بچه ی دوساله ی ریزه میزه با دو تا آبسلانگِ غنیمتی در دست پشت سرشان یورتمه میدود

 

دارم سعی می کنم این آدمها را دوست داشته باشم،خیلی دارم سعی می کنم.تا حالا اینقدر برایم سخت نبوده دوست داشتن آدمها.آدمهای اینجا همه شکل هم اند،صورتهای گرد و ابروهای پیوسته.خیلی کثیفند،روزهای اول از بویشان دچار تهوع میشدم.بچه ی سه ماهه شان اینقدر کثیف است که باید زور بزنی با وجود لایه ی ضخیم مُف و پفک و جیش و احتمالا پهنی که به صورتش چسبیده قیافه ی احتمالی اش را حدس بزنی! کلا عجیبند.حداقل 10 نفر با هر مریض می آیند تو،اگر مریض بد حال باشد این آمار از 20 تا 50 نفر متغیر است طوری که اگر طرف ارست کرد محال است زودتر از 5 دقیقه بتوانی از وسط اینها ،که حالا شیون هم می کنند،خودت را برسانی بهش.دکترهای قبلی کتک هم خورده اند! من باهاشان دهن به دهن نمی شوم

 

مرد 40 ساله با داد وبیداد آمده توی مطب. چته؟ -سرما خَردم پنی سیلی هم زدم خوب نشدم. آبریزش بینی هم داری؟ -آره گلومم درد می کنه توی دفترچه آدولت کلد می نویسم…سرفه هم می کنی؟ نه فقط نفسم میگیره. مشکوک میشم،شرح حال می گیرم تیپیکال چست پین! ای کی جی میاد اس تی الویشن 1 و ای وی ال،تی اینورت و اس تی دپرشن اینفریور…یعنی کلا حال می کنم با اون ادولت کلدی که با دستخطم تو دفترچه ش هست!

 

جاروبرقی گرفته م از دفتر خدمات.اتاقم را جارو کرده م.یک تکه دستمال پیدا کردم توی تشت شستم،همه جا را دستمال کشیدم.حمام را شستم.مسواک و خمیردندان و پن صورت و کرمم را گذاشتم توی قفسه.حمام کردم.تشک ابری را می اندازم روی تخت،پتو را دولا پهن می کنم،ملافه ی سفید را می کشم رویشان.دراز می کشم روی تخت و از شکاف پرده آسمان را نگاه می کنم از لابه لای برگهای درخت سبز…من و پینک فلوید ساعتهای تنهایی این روزها را با دیویژن بل سر می کنیم…

I murmured a vow of silence and now
I don’t even hear when I think aloud
Extinguished by light I turn on the night
Wear its darkness with an empty smile

I’m creeping back to life
My nervous system all away
I’m wearing the inside out 

کک ها تمام تنم را خورده اند…می خارد

 

-شاشش خینه…پسر کوچولو را عقرب زده،میگم عقربش کو؟ -سوختمش پرستار نمونه ی ادرار را می گیرد جلوم.سیاه است به سیاهی شارکول! بار اول است که هماچوری اینجوری می بینم.8 ساعت از زمان گزش گذشته ،درمان را شروع می کنیم.هموگلوبینش میاید 7.دو مرتبه خون می گیرد.نصف شب میرم بالای سرش،خوابیده،خیلی خوشگل است،با صورت گرد سبزه،لپهای تپل و ابروهای به هم پیوسته… بیدارش می کنم ببینم حالش چطور است.تا چشمش به من می افتد میزند زیر گریه…دکتر نههههههه دکتر نهههههههه….عزیزم کاریت ندارم…اشک همه ی صورتش را پر میکند…متخصص اطفال میگوید اینها که اینطوری اند معمولا اکسپایر می شوند.می گویم خدا کنه طوریش نشه…چقـــــــــــــــــــدر هم خوشگله…حواسم نبود جلوی پرسنل اینرا نگویم.حالا اگر هم طوریش بشود می گویند دکتر چشمش کرد

 

ساعت 6 صبح بیدار نشسته ام توی استیشن.نمیروم توی رست از دست کک ها.با بهیار آقا و پرستار خانم حرف میزنیم.باران خیلی تند میبارد…نگهبان صدا میزند خانوم دکتر توی مطب مریض داری.پیرزن نوزاد را سفت بغل گرفته.مادر بچه هم آنطرف میز ایستاده.چی شده خانم؟سرما خورده…چند وقتشه؟ – یه ماه…باز کن روش رو ببینم.روی بچه را کنار میزند…بچه سفید است،سفیدِ سفید…دور چشمهاش گود افتاده،دهانش نیمه باز مانده…شوکه میشوم،دستش را میگیرم،تکانش میدم…داد میزنم:این بچه از کی گریه نکرده؟؟ مادر نگاه میکند به بچه یکهو جیغ میزند…داد میزنم ببرش تو اتاق…میدوم آمبو را سر هم می کنم،نفس میدم،دو تا انگشتم را میگذارم روی سینه ش تند و تند فشار میدم.بهیار میاد -اینکه مرده! داد میزند سر مادر:خاک تو سرت بچه ت تو بغلت مرده نفهمیدی؟ خاک تو سرت…چند بار هی اینرا تکرار می کند…مادر بچه جیغ میکشد…پدر و مادربزرگ هی میایند توی اتاق و میروند بیرون…-مرده؟مرده؟…سرماخورده بود…بهیار مدام تکرار میکند خاک تو سرت این خیلی وقته مرده! آمبو را می اندازم کنار:یه آسیستول ازش بگیر…کی شیر خورده؟- ساعت یک شیرش دادم کم خورد،نخورد…گریه می کرد؟ -ها گریه میکرد…گریه میکرد یا ناله میکرد؟ -ناله میکرد…خانم دکتر تورو خدا…مرده خانم،مرده

دخترک،مادربچه،خیلی سن داشته باشد 17 سال،چارقدش عقب است مثل همه ی زنهای اینجا،موهاش را فرق وسط باز کرده برده پشت گوشها،چارقد را زیر گلو سنجاق زده،پیرهن گلدار رنگی پوشیده با دامن بلند چیندار،مثل همه ی زنهای اینجا…بچه را بغل گرفته مویه می کند…همه جمع شده اند،همراه یکی از مریضها که زن چاقیست می گوید:بدبخت گریه می کنی؟بدبخت خونه خراب شدی! بچه ت مرد! هلش میدهم بیرون،خودم هم می آیم بیرون در را می بندم…صدای فریاد زنها همه جا را گرفته…دا..دا…روله…روله…میگم مگه اینها لر نیستن؟چرا کردی عزاداری می کنن؟!

.

.

.

 

دخترها دنبالمان راه افتاده بودند.حالا که فکرش را میکنم انگار یک زمان دور بود یا شاید حتی توی خواب.رفته بودیم کوهنوردی یک جایی همین طرفها.همه جا سبز بود.کوله را انداخته بودم پشتم،کلاه آفتابیم قرمز بود،کاپشنم هم…کنار نهر راه میرفتم و دخترها آنطرف با فاصله و با احتیاط دنبالمان می آمدند.لباسهاشان گل گلی بود با دامنهای بلند چین دار…ایستادم رو کردم بهشان،خندیدم…یکیشان یواش یواش آمد جلو،ناخنِ انگشتش را جوید…آرام بهم گفت: تو چقدر خوشگلی…گفتم تو هم خیلی خوشگلی…دست کشید روی پوست آفتاب سوخته ی پرچروکش گفت : نه،تو کرم میزنی…

.

.

.

 

من این آدمها را دیده ام،آنوقتها که توی خواب دنبال یک چیز حقیقی توی خودم لابه لای کوهها و چمنزارها می گشتم.من این آدمها را دیده ام و خانه هاشان را که یک چهاردیواری کاهگلی بود با دوتا سوراخ به جای در و پنجره…من بچه هاشان را دیده ام که با بزغاله ها یک جا می خوابند…آن وقتها عید بود که ما با تجهیزات کوهنوردی از صخره ها بالا میرفتیم تا به آبشار برسیم،من آن زن و مرد بچه به بغل را یادم هست که با چکمه ی پلاستیکی همان صخره را پایین میرفتند تا به عید دیدنی شان برسند.یکی از بچه ها گفته بود به من عیدی بدهید! گفته بودند چقدر؟ گفته بود دو تومن!… و من دنبال بزغاله هامیدویدم وآب بازی می کردم و کلاه آفتابی ام همیشه قرمز بود…

Beyond the horizon of the place we lived when we were young
In a world of magnets and miracles
Our thoughts strayed constantly and without boundary
The ringing of the division bell had begun

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The nights of wonder
With friends surrounded
The dawn mist glowing
The water flowing
The endless river

Forever and ever 

نگاشته شده توسط: :) | آوریل 18, 2010

and dream I do…

 

I lie awake and try so hard not to think of you

But who can decide what they dream

….And dream I do

نگاشته شده توسط: :) | آوریل 8, 2010

faithless

 

خسته ام از تکرار اینهمه آدم اشتباهی

نگاشته شده توسط: :) | فوریه 9, 2010

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن

نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 17, 2010

همه ی ماداگاسکارهای من!

 

روز ورودم به ماداگاسکار 3 (چیه؟ نکنه خیال کردین دلم به چند تا کشیک توی سانتر ترومای خودمون و اورژانس شهر آروم و بی دردسری مثل ماداگاسکار 2 راضی میشه؟ :دی )
بله…روز ورودم،شهر حکومت نظامی بود! وقتی با ماشین یکی از مسوولین نیروی انتظامی وارد بیمارستان می شدم در جریان امور قرار گرفتم! جنگ دو طایفه بر سر پرتقال،شلیک بیش از 3000 گلوله در شهر و حاصلش 2 کشته و 41 زخمی در بیمارستان به جز آنهایی که به خاطر وخامت حالشان و نبودن تخت خالی اعزام شده ن! چه استقبال پر شوری!
من ندید بدید نبودم،یعنی جراحت کلاشینکوف و کلت را دیده بودم و تیر خفیف (چیزی که اهالی شهر ساحلی به تفنگ بادی می گفتند) ولی خوب اینجا با برنو و شکاری همدیگر را میزنند!
اگر همین یک نکته بس باشه برای اینکه یک نفر دیگه حتی پاش را نگذارد آن حوالی برای من کافی بود تا قرارداد را امضا کنم!دیوانگی که شاخ و دم نداره،تازه،مگرکلا چند جا توی دنیا پیدا میشه که بعد از فقط دو تا شیفت 5 تا ای کی جی جالب جمع کرده باشی برای ارائه در حضور استاد جان ِ قلب که به بهانه ی تفسیر ای کی جی هر چند وقت یکبار بهش سر میزنی؟

نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 11, 2010

I had a dream/I have a dream

 

So close, no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don’t just say
and nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they say
never cared for games they play
never cared for what they do
never cared for what they know
and I know

So close, no matter how far
Couldn’t be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters

 

صورتش،یک وری،چسبیده به سینه ی کوه،

می چرخد،

آرام

می رقصد،

آرام

لبخندش…برهنه…

آرام…

آرامم می کند

،تصویر مدام توی ذهن من تکرار می شود

.

.

این ملودی بی نهایت عاشقانه است

نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 3, 2010

ماداگاسکار 2

 

از هفته ی پیش کار جدیدم شروع شد.من خوب البته زیاد بی کار نموندم.از همون وقتی که پایان طرحم خورد(حالا دروغ چرا 4 روز زودترش! یعنی دروغکی گفتم طرحم تموم شده ولی چون اون سردنیا بوده م و راه دوره طول میکشه تا مدرکش دستم برسه!) شیفت میدادم تو سانتر ترومای ولایت خودمون.اونجا کیس هامون فقط ارتوپدی و جراحی اعصاب هستن یعنی چیزهایی که من کلا توش احساس ضعف میکردم هم تو دوره ی آموزشمون(که نوروسرجری ها کلا سرویسشون جدا بود و ارتوپدی و چشم و ای ان تی مون هم کیس کم داشت و آموزشش خوب نبود) و هم توی طرحم که سی تی نداشتیم و مریضهای اعصاب همه اعزام میشدن و ارتوپد هم چون مقیم نبود مریضها رو باید میفرستادیم مطب و کلاخیلی مواقع نمیشد مریضها رو پیگیری کرد و اگر چیزی رو شک داشتی یا بلد نبود یاد هم نمی گرفتی.حالا اونجا کلی مریض درب و وداغون و هیجان انگیز داره وسی تی خوندن و گرافی دیدن و رزیدنتها هستن و من تازه دارم خیلی چیزا مثل جااندازی و گچ گیری رو اونجا یاد میگیرم و خیلی مواردی رو که قبلا میدیدم و تشخیص رو نمی دونستم برام روشن میشه.اما اینا با اینکه خوبه،کافی نیست، من رو ارضا نمی کنه.دیگه خودم رو اونقدر شناخته م که بدونم اگه برم تو یه فیلد خاص دلم برای بقیه ی پزشکی خیلی خیلی تنگ میشه.من اورژانس خودم رو می خوام که توش همه چی داشته باشه منم اختیار تام داشته باشم،مریضها رو بخوابونم،بررسی کنم،فکر کنم،منج کنم…اینجوریه که از کار کردن لذت میبرم.وقتی باالقوه هام بالفعل بشه و من از دیدن قابلیت های خودم خوشم بیاد و کیف کنم!

قصدم اصلا نوشتن این چیزها نبود.اومدم بگم هفته ی پیش کار جدیدم شروع شد،توی اورژانس بیمارستان یکی از شهرهای اطراف.

بعد از اولین شیفت 18 ساعته،صبح که شال و کلاه کردم تا برگردم خونه رفتم از پرسنل خداحافظی کنم ، پرستار صبح که  تازه اومده بود با لحن خاص پرسنل کهنه کار(که حالا دیگه برام خیلی آشناست!) گفت :خوب خوب ببینم خانوم دکتر دیشب چی کار کردی …دفتر رو باز کرد و شروع کرد به شمردن مریضهای بستری شده ی شب پیش! …اوووه چقدر خوابوندی خانوم دکتر!!!

من نمی خوام درمورد این آدمها و این قضاوتهای سطحی ِ همیشگی شون و این سعی در زهرچشم گیری و گربه رو دم حجله کشتن در مواجهه با پزشک جدید حرف بزنم.چیزی که من رو خیلی خیلی اذیت کرد احساسی بود که از این حرف درم به وجود اومد «ناراحت شدم» این یعنی هنوز عادت نکرده م به این آدمها و حرفها و قضاوتهای بی اهمیتشون بی توجه باشم و این خیلی بده! راستش از دست خودم عصبانی ام،با اونهمه تجربه های جورواجور و اونهمه قولهای رنگارنگی که به خودم داده م! این مساله ای بود که حداقل توی 16 ماه طرح خیلی منو با خودش درگیر کرد و من خیلی راهها رو برای برخورد باهاش رفتم و آخرش فهمیدم که سعی در تغییر این رفتارها بیهوده س و منم که باید اعتماد به نفسم رو زیاد کنم و سعی کنم این حرفها روی کارم و رفتارم تاثیر نذاره اما… آخه یه آدم چند بار باید از یه سوراخ گزیده بشه؟

حالا باید روزی ده بار اینو به خودم یاداوری کنم که:

من مسوول سلامتی مریضهام،نه مسوول جیبشون یا راحتی همراه هاشون یا سختی ِ مسیر رفت و آمدشون…

من مسوول نظارت بر درست انجام گرفتن کار پرسنلم نه مسوول خسته نشدنشون!

من کارم رو خوب بلدم،این رو خودم میدونم ،پس اهمیتی نداره دیگران چی فکر میکنن

Older Posts »

دسته‌ها