نگاشته شده توسط: :) | می 15, 2009

بوی شرجی

 

میگه عجب جهنمیه! گرمه،دارم ذوب میشم…

میگم بو بکش،ببین بوی شرجی میاد

میگه مگه شرجی دوست داری؟

میگم اینجا رو با همه ی گرما و شرجیش دوست دارم

میگم اصلا اینجا باید شرجی باشه تا دوستش داشته باشم

 

بی صبرانه منتظر شرجی ِ وسط مردادم

که قطره های آب مثل شبنم روی پوست لختت میشینه

که وقتی نفس میکشی ریه هات رو از بخار دریا پر و خالی می کنی

 

عاشقشم ♥

نگاشته شده توسط: :) | می 5, 2009

مثل نقاشی

 

نفسم رو حبس می کنم و مشتاقانه چشم می دوزم به دستهایی که هنرمندانه می چرخن و می رقصن و…

یک چیزی رو در خودم کشف کردم…پتانسیلش رو دارم که عاشق دستهای ورزیده بشم ،یک جراح…یا یک نقاش…

 

فکر می کنم اگر قراره عاشق کسی بشم اول باید عاشق دستهاش باشم

نگاشته شده توسط: :) | می 1, 2009

:)

 

یکی از لذتهای زندگی وقتیه که توی گرمای ملس آخر فروردین جنوب،زیر باد کولر،روی تختِ رستِ درمانگاه لم بدی و یه لیوان شربت آبلیمو رو کم کم مزمزه کنی…

 

نگاشته شده توسط: :) | فوریه 17, 2009

 

To look life in the face

Always to look life in the face

And to know it for what it is

At last, to know it

To love it for what it is,

And then …to put it away

نگاشته شده توسط: :) | فوریه 7, 2009

Once… May be

هیچ شده  تا حالا به این فکر کنی

که یه شب تو دریا گم بشی؟

با موجها بری و دیگه هیچوقت پیدا نشی…                                                  .

..

چه وسوسه ی باشکوهی

نگاشته شده توسط: :) | ژانویه 8, 2009

اوهام سرخ یک شقایق وحشی

 

سردمه،پتو رو می پیچم دورم و سرم رو می چسبونم به پنجره ی اتوبوس،خیره میشم به تصویر   چشمهام روی شیشه … درختهای بیرون زده از لابه لای صخره ها تند تند از پشت چشمهام رد میشن،یه برقی هست توی این نگاه که مال سالهای خیلی دوره که حالا دیگه برام غریبه…پلکهام که میان روی هم بیان صدا تو سرم می پیچه…ممــــــــّـــــــــد…

 

پیرزن از کمر تا بود،خیلی سال پیش از یه جای بلندی افتاده بود پایین،ECG ش ST elevation داشت خفن! به پسره گفتم این مال دو روز پیشه،سکته ش رو کرده دیگه کاری نمیشه کرد.چرا همون موقع بستریش نکردین؟ گفت:خودش نموند،گفت من سوزن نمیزنم،از بیمارستان بدش میاد…نگهش داشتم،هفت هشت تا پتو گلوله کردیم پشتش تا خوابید روی تخت،خوابیدن که البته نمیشه گفت.اگه پاهاش روی تشک بود سرش بالا بود،اگه سرش رو میذاشت رو بالش پاهاش میرفت هوا! ما به پوزیشنش می خندیدیم،پسرهاش هم می خندیدن،خودش اما تند تند حرف میزد،از بین جمله های فارسی-عربیش یه چیزهایی می فهمیدم…شوهرم شیخ کویت بود،جوونیهام…بچه چند تا داری مادر جون؟ نفهمیدم گفت یازده تا؟ سیزده تا؟ پونزده تا؟ …

 

داد میزد دکتــــــــــــــــر سردمه…داد میزد آآآآآآآآآآآآخ…دست چپش تا بالا تو گچ بود،دست راستش متلاشی شده بود.فشار که نمیشه گرفت،گوشی میذارم heart rate ش رو می شمارم.این پسره بره برای گرافی هاش…بوی گوشت سوخته،بوی خون…میرم سراغ دخترها،بزرگه اوضاعش خرابه،صورتش پره از ترکشهای ریز،سینه و شکمش جابه جا سوراخ شده،استخونهای ساعد و بازوی هر دو دستش تکه تکه س،هر دو تا پاش رو آتل گرفته ن.سرش رو بسته ن…داد میزنه ممــــــّـــــــــــــــــد…زخم سرش چطور بود آقای د.؟ اینجاش کلا رفته…چشم راستش باز مونده،پن لایت میندازم رفلکس داره،اینو می بینی؟ نهههههههههه نههههههههههههه هیچی نمی بینم…کارهای اعزامش رو بگین زودتر…Wow این طرف این گوشه،گلوبش لاسریشن داره…هیچی تو چشمش نریزین،یه شیلد از اتاق عمل بگیر بیار…ممـــــــــــّـــــــــد تیُم خو کـُنیا…د. میگه خوُ باشه عزیزُم خو میشی حالا…میشناسیش شما آقای د.؟ همسایه مونه…لباسش رو میزنم بالا شکمش رو معاینه کنم،اینجا درد داری؟ اینجا چی؟ …د. که میره باند بیاره دختره میگه روم بپوشون…نگاش میکنم،چه تن قشنگی داره،صورتش هم،بینی ظریف،لبهای خوش فرم،پوست سبزه ی صاف پر از ترکشهای ریز ریز ریز…

میرم سراغ اون یکی دختره که صداش در نمیاد،پاهاش اما…

 

میدوم روی سبزه ها،می گیرمش.میگم رضا تو کی هستی؟ میگه موُ شیرُم،موُ سیمبا یُم …مریم میگه اه اه اینجا چقد کثیفه پر از پشکله،من نمیشینم رو زمین ها! میگم بریم زیر درختها…یه درختی هست اینقدر کلفته که هر سه تا مون هم دورش حلقه بشیم دستهامون به هم نمیرسه.مریم رو زمین نمیشینه،من از درخت میرم بالا.اون بالا یه گودال بزرگه پر از تکه های کوچک چوب درست مثل یه آشیانه،آشیانه ی عقاب…ورجه ورجه می کنم و برای رضا دست تکون میدم،چوب ریزه ها زیر پاهام خرد میشن.موقع پایین اومدن مانتوم گیر می کنه به شاخه ها،محبوبه میگه وایسا برات درستش کنم.میپرم پایین.راستی محبوبه اون پیرزنه بود که بهت تحویل دادم،همون که هی arrest می کرد…

 

پسر پیرزن اومد سراغم.مادرم شما رو می خواد،می خواد انگشترش رو بده به شما میگه این خانوم دکتره من رو خوب کرد! پیرزن پشت سر هم دعام می کنه،الهی نه تا پسر گیرت بیاد! نه تا مادر؟می خندم، یه کم زیاد نیست؟ پسره میگه خانم دکتر هنوز شوهر نکرده ننه…شوهر کن ننه شوهر کن،الهی نه تا پسر…یهو rate ش میوفته رو بیست نفسش میره…میگم آقای م ترالی رو بیارین،آتروپین…محکم پیرزن رو تکون میدم rate ش برمیگرده چشمهاش رو باز میکنه و ادامه میده شوهر کن ننه…

 

سحر میگه تو چی کار می کنی که آقای ع اینقد دوستت داره؟ نمی دونم،به خدا هیچی! آقای ع خیلی مهربونه،هر وقت از دم پانسیون رد میشه برامون آش یا حلیم میاره،از آشپزخونه برام غذا می گیره،یه روزی هم یه صندوق پر از پرتقال و کاهو آورد.برای همه مون میاره.سحر میگه فقط وقتی تو هستی از این کارها می کنه…یه دفعه من رو برد باغ دوستش.آقاهه،دوستش،از نخل رفت بالا برام دو تا سطل ِ پر رطب چید.چقدر دوست داشتم یه تسمه بندازم دورم واز نخل برم بالا! رضا یه خرما دستش بود که نصفش رطب بود نصفش خارَک گفت اگه گفتی این اسمش چیه؟ گفتم گل دم باز! گفت ئه! مگه توام بلدی؟ گفتم آره پس چی؟! به خانم ع گفتم همین یه بچه رو دارین؟ تو اینجاییها عجیبه یکی! گفت رضا رو خدا بعد از سیزده سال داد بهمون…آقای ع گفت دفعه ی بعد میبرمت روستامون خانم دکتر…گفتم سحر میای بریم روستا؟ سحر نیومد،مریم و محبوبه اومدن.زود خسته شدن می گفتن بسه دیگه بریم.من روی چمن ها و پشکلها دویدم،مرغها رو اذیت کردم،دنبال بزغاله ها گذاشتم و اون کوچولو خوشگل قهوه ایه رو گرفتم.مریم داد میزد وااای نیارش اینور من میترسم تو “آن” شدی دیگه تو پانسیون راهت نمیدم! بزغاله از دستم فرار کرد دوید طرف مریم،مریم اومد فرار کنه از اون طرف یه گله گوسفند اومدن تو! نزدیک بود سکته کنه! جیغ کشید و فرار کرد! پیرزن چوپان گله بود،جشمهاش آبی بود،خیلی آبی…گفت این چرا اینجوری کرد؟ از من بدش اومد که اینجوری رفت؟ گفتم نه خانم به خدا،این خانم دکتر از حیوون می ترسه! پس چرا تو نمی ترسی؟ خوب آدمها فرق می کنن! مگه مال کجاست که گوسفند ندیده؟ مال تهران.تو چی؟

 

میگه خانوم دکتر بیا،اینم شیفت دادن با من! …همین دیروز بود با کنایه بهش گفتم آقای د. با من شیفت برنمیداریا! …خیره میشم به قطره های درشت عرق که از نوک دماغش می چکه و به دستهاش که تند تند تند کار می کنه.عشق میکنم با کار کردنش…میگم dT این رو زدی، سفتریاکسون جنتا هم براش بذار…رو می کنم به اون دختره که پاهاش…چی بود که اینطوری منفجر شد؟ موتور تو هال بود…اینا راستش رو نمیگن،هر چی بوده تو دست پسره بوده…دکتر منصوری میگه مین اینجوری منفجر میشه.اما چرا دست این،پاهای اون،تمام بدن اون یکی؟!!؟؟ دکتر منصوری میگه  لوازم لاواژ رو بیارین یه لاواژ شکمیش کنیم قبل از اعزام برای CT …یهو در اورژانس باز میشه،مرد جوون همه رو میزنه کنار و میاد بالای سر زنش.خیره میشه به بدن باند پیچی شده و صورت پر از ترکش…چند قدم عقب عقب میره،کیف دستیش رو محکم پرت می کنه به دیوار،داد میزنه و داد میزنه…بدبختمون کردی کثافت بدبختمون کردی…با برادره س،برادر ِ زن…حمله می کنه به طرف مردی که روی تخت خوابیده،یه دستش توی گچه و یه دستش نیست،مرد بی دست نیم خیز میشه، با بهت میگه من چی کار کردم؟ من چی کار کردم؟

 

بهش میگم چند تا بچه داری؟ می خنده و اشاره می کنه به گوسفندها.بچه هام اینان،شوهر نکردم…رضا بدو بدو میاد،بابام میگه می خوایم به نخلها آب بدیم…بعد از آب دادن به نخلها می شینیم روی سکو،چای می خوریم و پرتقال.رضا عروسکهاش رو ریخته دورش.میگم این چیه؟ این bat man ،این یکی که سر نداره چی؟ این سوپر من! ماهی به انگلیسی چی میشه؟ فیشششش …پیرزن میاد از چاه آب برداره برای گوسفندها،چشم غره میره به مریم و زیر لب میگه اصفهانیا مرام دارن،اصفهانیا با معرفتن…چشمهاش آبیه،جوونیهاش حتما خیلی قشنگ بوده

 

پیرزن میگه شوهرم شیخ بود،نه از این شیخ های الکی…مانیتور صاف میشه…م. لارنگوسکوپ میندازه.نشسته که نمیشه اینتوبه کرد.اینا رو از پشتش بردارین…سر پیرزن که میاد پایین پاهاش میره هوا! یکی محکم میزنم تخت سینه ش ،خودش رو جمع و جور می کنه و میگه الهی خدا نه تا پسر…می میریم از خنده…

 

اتوبوس توی راه وایساده،لباس گرم با خودم ندارم،پیاده که میشم لرز می گیردم.راننده میاد جلو،اگه سردتونه برین تو رستوران…شما دکتر نیستین؟ منو یادته؟ اومدی بالا سر مریضمون،یه پسر هیکلی بود 206 اش چپ کرده بود،پسر عمه مه…به من گفتی پاش رو بگیر…بله بله حالا حالشون چطوره بهترن؟  فکر می کنم تو این دو سه ماه چند تا 206 چپ کرده اومده برام! …شماره من رو داشته باش خانم دکتر کاری بود در خدمتم.موبایلم رو در میارم و شماره رو میزنم.اسممم بزن:داریوش! ببخشید فامیلتون؟ شما بزن داریوش! نگام نکن روی ماشین کار می کنما من خودمم لیسانس دارم! شام چی می خوری سفارش بدم؟ مرسی من تو راه معمولا چیزی نمی خورم!

 

 

آقای د. آخرش نگفت چی دستش بوده؟ چرا، نارنجک دزدیده از همایش بسیج! نارنجک؟؟؟؟!!!!! نارنجک رو برده توی خونه؟؟؟؟ میرم بالا سر پسره.ارتوپد براش توضیح میده:برای اینکه پوست به هم برسه از اینجا باید قطعش کنیم.پسره میون ناله هاش میگه ما که هیچی نداریم بذار دست هم نداشته باشیم! یکی اون بیرون داد میزنه کثافت! یکی دیگه داد میزنه ممـــــــــــــــد …یه دختر 17 ساله هم هست که پاهاش…ما که هیچی نداریم بذار… نارنجک؟؟؟؟ می لرزه،میگه سردمه…پتو رو میکشم تا زیر چونه ش …ممــــــــــــــــــــــــــــد خوبُم کنیا…

 

رد روشن چراغهای ماشینها مثل یه نوار دراز پیچ در پیچ کشیده میشه تو دل کوه،اینه پیچهای جاده یاسوج … یه پیچ 360 درجه رو رد می کنیم…حواست رو جمع کن داریوش! نوار دراز نورانی رو با چشمهام دنبال می کنم که میره تا اون پایین پایینها،اگه اتوبوس یه کم بلغزه،اگه بیوفتیم توی دره…عجب مالتیپل ترومای خفنی از توش در میاد…جاده می پیچه…آهای داریوش! سرم رو می چسبونم به شیشه…یه برقی هست توی تصویر نگاهم که یه روزی می شناختمش… سرم صدا می کنه ممـــــــــــــــــــــــــــد…یه چیزی اون تو تند تند میزنه مثل قلب کوچیک یه بزغاله که محکم بغل کرده باشیش…بزغاله های چشم آبی…نه تا پسر… نه تا پسر…

 

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

                    چند قطره خون

                                   چند قطره خون

                                                    .

                                                    .

                                                    .

 

نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 14, 2008

Somebody…anybody…nobody

 

.

.

.

خسته ام و نا امید

 

 

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 19, 2008

اینجا…ماداگاسکار

 

دلم می خواست برای طرح جایی برم که case زیاد و متنوع ببینم،به خصوص مریض های جراحی و تروما و کلا case های critical چون کار کردن تو این field رو دوست داشتم و همیشه سر ذوقم می آورد (دیوونگی هم عالمی داره ها!) کلا شیفتی که حداقل  یه مریض جالب و جدید نداشته باشه حوصله م رو سر میبره.استرس و خستگی زود فراموش میشن و اون چیزی که تو ذهنم می مونه هیجان و لذت کار کردن و یادگرفتنه…

خلاصه دنیا چرخید و چرخید و من پرت شدم یه جایی به اسم ماداگاسکار!

 

یک اورژانس 10 تخته با یک پزشک کشیک و سه نفر پرسنل(اکثر اوقات یک پرستار و دو تا بهیار یا کمک بهیار)

 

* اینجا موتوریها عادت دارن دو تا دوتا با سرعت n کیلومتربخورن به هم و اگه در جا اکسپایر نشن و تو اورژانس هم ارست نکنن که مجبور بشی یک ساعت CPR شون کنی یه مریض رو دستت می مونه احتمالا با افت GCS ،چندین شکستگی که یکی دو تا  open fx خفن هم رو شاخشه،دیگه شکستگی base skull و یکی دو تا مهره و آسیب نخاع و خونریزی داخل شکمی هم به وفور توشون پیدا میشه گرچه مریض های من اغلب همه اینها رو با هم دارن!(این اتفاق اقلا هفته ای 4-3 بار رخ میده)

 

 * اینجا افراد خانواده و دوستان و نزدیکان عادت دارن همدیگه رو با چاقو بزنن و اینقدر تو این کار استادن که اکثرا کار به chest tube گذاشتن یا پیوند عصب هم میکشه.تازه این وقتیه که طرف دعوا دوست و آشنا باشه تصور کنین وقتی دشمنشون رو بزنن چه اتفاقی می افته! (این مورد تو اکثر شیفتها دیده میشه)

 

* اینجا کارگرهای رستورانهاش عادت دارن با دست شیرجه برن تو چرخ گوشت صنعتی!(این یکی فقط یکبار تو شیفت من اتفاق افتاد ولی اینقدر اسفناک بود که نتونستم نگم!)

 

* اینجا اصولا مردم عادت دارن زیاد خودکشی می کنن.ماه قبل یک مورد هاراگیری! با آسیب به آئورت شکمی دیده شده!!! طیف قرص های مصرفی هم گسترده است از انواع ویتامین ها! گرفته تا بنزودیازپین و تری سیکلیک و ترامادول و استامینوفن و آهن…اینجوریه که ما که در تمام عمر اینترنی نهایتا یه NG میگذاشتیم برای مریض و می فرستادیمش بیمارستان مسمومین حالا چشم بسته N استیل سیستئین order می کنیم…بگذریم از اینکه با چه جینگولک بازیهایی باید کشف کنیم اصلا قرصه چی بوده!

 

*  اینجا مریض ها کلا عادت دارن زیاد تشنج می کنن! برای مقابله با این مشکل وجود یک عددair way و یک دونه آمپول دیازپام در جیب پزشک کشیک الزامیست

 

* یادتونه توی کتابها می خوندیم که آمیب ها هوای گرم و مرطوب رو دوست دارن؟ درسته که محل زندگی شما خشک و معتدله و تا حالا تو عمرتون آمیبیاز ندیدین و اولین باری که تو جواب آزمایش مریضتون می بینین “انتاموبا هیستولیتیکا” دست و پاتون رو گم می کنین که خاک بر سرم دوز مترونیدازول و یدوکینول چقدر بود؟! اما عوضش وقتی روزی 7-8 تا مریض اینجوری از 2 ساله تا 70 ساله اومد پیشتون دیگه عمرا یادتون نمیره دوز مترو و یدوکینول رو!

 

* تو این شهر هم مثل همه ی شهرهای دیگه مردم عادت دارن زیاد MI می کنن به خصوص دم صبح که تو داری از خستگی و خواب آلودگی می میری :( ((

 

* ادم ریه ها در این شهر بر خلاف شهر خودمون که معمولا فشارشون بالا بود و فرت و فرت بهشون لازیکس میدادیم و زودی خوب میشدن با فشار 7 و 8 میان و تو یادت میاد یه چیزی بود به اسم مریض cold در pulmonary edema که پروگنوز خوبی هم نداشت.بعد دست به دامن دوپامین میشی و با نذر و نیاز لازیکس میزنی و گوش جان میسپاری به ضعیف شدن صدای قل قلی که از تو ریه های مریضت میاد( 3 تا مریض اینجوری داشتم،یکیشون یه پیرمرد 90 ساله بود که همه ش قربون صدقه م میرفت و برخلاف انتظارم علیرغم MI وسیعی که کرده بود به درمان جواب داد:)

 

* اینجا انواع و اقسام آریتمی ها به وفور دیده میشه.ما هم برای خودمون هی دیگوکسین و وراپامیل و آمیودارون order می کنیم …یعنی من یکی هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی جرات کنم اینجوری داروهای قلبی بدم… گرچه هنوز هم میمیرم و زنده میشم از وقتی دارو داره یواش یواش یواش وارد رگ مریض میشه تا اثرش ظاهر بشه:((((

 

* اینجا بچه های کوچولوعادت دارن نفت بخورن یا الکل یا قرص LD مامانشون یا قرص متادون باباشون اونهم در مقادیر زیاااااااااااااد،البته گاهی هم لوبیا یا زنبور! می کنن تو گوششون:)))))

 

* اینجا خب دریا داره،جایی هم که دریا داره مردم میرن آب بازی،این وسط هم یه عده ای غرق میشن! دو تا case غرق شدگی هم داشته م!

 

* بعد جایی که دریا داره مردم هم ماهی میگیرن هم ماهی می خورن اونوقت یا قلاب میره تو دستشون یا تیغ ماهی گیر می کنه تو گلوشون

 

* اینجا مردهای جوون که تازه 3-4 ماه از عروسیشون گذشته با گونوره میان،البته مردهای میانسال هم که زیاد دبی میرن با گونوره میان،مردهای مسن هم که خب مگه دل ندارن؟ اونهام با گونوره میان!

 

گفتم که اون چیزی که تو ذهن آدم می مونه هیجان و لذت کار کردن و یادگرفتنه…

 

و من همچنان عاشق اورژانس هستم

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 17, 2008

دو ساعت

 

دو تا پیرمرد و پیرزن گوگوری بودن که داشته ن عشقولانه برای خودشون راه میرفته ن که یه موتوری دوپشته زده بود بهشون ،اونکه ترک نشسته بود افتاده بود و راننده در رفته بود! تمام متاکارپهای پیرمرده خرد شده بود و پوست و بافت زیر جلد دستش هم غلفتی کنده شده بود و آناتومی عروق و اعصاب مشخص بود(بعد از عمل شنیدم فقط دستش 300 تا بخیه خورده!)،بازو و اسکاپولاش هم تکه تکه شده بود ،پای چپش هم شکسته بود…پیرزنه هم در همین حد درب و داغون بود هر دقیقه هم یه جای جدیدش باد میکرد! عجیب تحمل این دوتا بود که طفلکی ها صداشون در نمیومد…موتوریه هم اونطرف confused پلیس هم اومده بود بازپرسی می کرد که راننده رو لو بده هی هم میومد به من می گفت دکتر این رو مرخص نکنی ها دوستش رو لو نمیده!

یه کارگری هم از ارتفاع افتاده بود و علاوه بر شکستگی دنده و ساق پا مشکوک بودم یکی از مهره های پشتیش هم شکسته باشه ولی معاینه عصبیش نرمال بود.

یه خانمی رو آوردن که تو خیابون تشنج کرده بود،سابقه ی تشنج هم داشت و دارو مصرف می کرد،حالش خوب بود اون موقع ولی فشارش 21 بود،گفتم بذار سرم TNG بذارم فشارش که یک کم بهتر شد فنی توئین رو شروع می کنم.

همین موقع یه پسری رو آوردن که ساعدش رفته بود لای پرس و علاوه بر شکستگی دوبل بازی که داشت نبض هاش هم ضعیف لمس میشد.مشاوره ی اون رو هم نوشتم و زنگ زدم ارتوپدمون بیاد همه ی مریض هاش رو یکباره ببینه.چند تا مریض سرپایی هم داشتن برای خودشون اون وسط ها می پلکیدن! یه بچه ی کوچک هم آوردن که تیغ ماهی گیر کرده بود پشت لوزه اش،نوکش رو میدیدم ها ولی تا میومدم با پنس بگیرمش سرش رو تکون میداد و تیغه در میرفت.منم هر چی می گفتم این بچه س نمیذاره ،ببرینش پیش ENT مامانش می گفت حالا خودتون یه کاریش بکنین!

یهو اون خانمه شروع کرد به تشنج کردن.من زودی air way  گذاشتم و دیازپامش رو هم زدیم و کنترل شد ولی من همه ش ناراحت بودم یعنی باید فنی توئینش رو زودتر شروع می کردم؟ اما هنوز فشارش بالا بود گفتم فنی توئین رو تو 100 سی سی N/S بریزن ولی با سرعت آهسته بدن یکی از بهیارها رو هم گفتم وایسه بالای سرش.(والا اونجا ما سرم TNG میذاریم میگیم 5 میکرو بره نیم ساعت میریم و میایم می بینیم خالی شده! می ترسیدم حجم بالا بدم زود بره فشارش بدتر بشه از اونور هم حجم کم بدی باز سریع بره لود دارو یهو زیاد میشه…بدبختیه ها!)

تمام تخت ها پر شده بود، همه ی اینها یک طرف تصور کنین هر مریض ترومایی رو باید سه بار می فرستادم رادیولوژی تا درست گرافی بگیرن! فکرش رو بکنین مریض چونه ش laceration داره پانسمان کردیم فرستادیم یه skull برا من گرفته که چونه توش نیست! مریض رو مشکوکم به پنوموتوراکس CXR نوشتم اومده می بینم کادر chest معلوم نیست! گرافی انگشت پنجم می خوام یه کف دست گرفته که همه ی انگشتها رو داره جز اونی که باید! Knee-leg می خوام یه knee جدا گرفته یه leg جدا…زنگ میزنم این چه وضعشه هر هر می خنده طوری که نیست دوباره بفرستین بگیرم! فکرش رو بکن مریض multiple trauma ای که اصلا جابه جا کردنش خطرناکه سه بار فرستاده م برای یه گرافی پروگزیمال فمور! زنگ میزنم میگم پاشو بیا اینجا…این چیه؟ این پروگزیمال فموره؟ عکس از نیمه ی فمور به پایین گرفته! میگه آخه بالاش تو عکس لگنش پیدا بود گفتم از اونجا به بعدش رو بگیرم…سخت نگیرین خانم دکتر معلومه شکسته دیگه اینه ها! ای بابا من عکس نگرفته هم میدونستم شکسته ،ارتوپد که میاد می خواد اینو ببره اتاق عمل یه نمای درست می خواد.نه نصف شکستگی تو این عکس نصفش تو اون عکس اونم دو تا عکس با زوایای مختلف!!

از اون به بعد علاوه بر order یک کاغذ هم می فرستادم همراه هر مریض رادیولوژی که مثلا: لطفا گرافی knee-leg یعنی از بالای زانو تا وسط ساق پا در یک عکس باشد …یا CXR ایستاده،لطفا نمای دیافراگم در عکس پیدا باشد هوای زیر دیافراگم را می خواهم ببینم! (فکر می کنین چی برام گرفت؟ abdomen!)…

ارتوپد اومد،کارگره مهره ش شکسته بود و با اونیکی که نبضش ضعیف بود قرار شد اعزام بشن،داشتیم پای پیرمرده رو آتل گچی می گرفتیم که نگهبان اومد گفت دارن یکی رو میارنن که پا نداره!!!! دکتر آتل رو سفت نگه داشت گفت شما برین سراغ اونی که پا نداره! من رفتم،یه پسر جوونی بود که هی داد میزد بیهوشم کنیییییییییییین بیهوشم کنییییییییییییین آآآآآآآآآآآی! با اینکه فمورش دو نصف شده بود ولی پا داشت! گفتم شلوارش رو پاره کنین اومدم دستکش بپوشم که یه برانکارد دیگه اومد تو…این یکی یه دختر 16 ساله با آنومالی مادرزادی بود که با کاهش هوشیاری آورده بودن.chest اش کاملا دفرمه بود و وقتی خواستم مردمکهاش رو ببینم دیدم قرنیه ش هم دو طرفه کدره.تو خونه تشنج کرده بود و اولین بارش هم بود،به تحریک دردناک هم جواب نمیداد.مامانش هم نشسته بود بالای سرش عوض اینکه به سوالهای من جواب بده زار زار گریه می کرد.order ش رو سریع نوشتم،کوکتل کوما و اکسیژن و پالس اکسی متر و دیازپام stand by و air way هم نوشتم داشته باشه و ترشحاتش ساکشن بشه وسرم فنی توئین و آزمایشات و  , ABG…وایسادم تا پالس رو وصل کردن و قند و نالوکسان رو هم زدن و برگشتم سراغ بقیه…اونی که پا نداشت! رو stable کردیم و کارهای اعزام اون دو تا رو انجام دادم و چند تا مریض سرپایی دیدم و اومدم برم به دختره سر بزنم که دیدم مامانش داره جیغ میزنه.دویدم رفتم بالای سرش دیدم تشنج می کنه.خواستم airway بذارم دیدم نه airway بالا سرش هست نه دیازپام! دو تا داد کشیدم که دیازپام دیدم نخیر! دویدم از ترالی وسیله برداشتم آوردم که دیگه بقیه هم اومدن،دختره زبانش کاملا راه هواییش رو بسته بود و سیاهِ سیاه شده بود،تا دیازپام رو میزدن به هر بدبختی بود airway رو فرستادم تو که بلافاصله رنگش برگشت…خیلی ناراحت بودم چون بعد از نیم ساعت هیچکدوم از order هاش اجرا نشده بود،هیچی نگفتم چون نمی خواستم بعد از یه روز پرکارحال پرسنل رو بگیرم با اینکه حق داشتم و شاید هم باید اعتراض می کردم…آخر شیفت یکی از بچه های جدید اومده بود که مثلا با جو اورژانس آشنا بشه.طفلک هاج و واج مونده بود و آب دهنش رو قورت میداد! …همه ش دو ساعت از ورود اون پیرمرد و پیرزن گوگوری گذشته بود…

 

فردا صبح رفتم سراغ مدیر بیمارستان تا از رادیولوژی شکایت کنم،گفتم دکتر من یه درد دل دارم،حقیقتش ما خیلی با رادیولوژی مشکل داریم…هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت بله خانم دکتر اتفاقا اونها هم با  پزشکها مشکل دارن! یه نامه آورده ن به من نشون داده ن اتفاقا order خود شما هم بوده یه چیزی تو این مایه ها که یه عکس بگیرین از کجا تا کجای استخوان پیدا باشه یا یه همچین چیزی! :o  

!!!

 

 

مصائب مسیح؟ از مصائب من کی فیلم میسازه؟

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 15, 2008

عصری آرام!

 

عصر آرامی بود،طبق معمول که اگراورژانس خلوت باشه هی رژه میرم و غر میزنم رفتم دم اورژانس توی حیاط یک کم قدم بزنم.هنوز وارد حیاط نشده بودم که یه وانت با سرعت اومد و ایستاد،یه مرد پیاده شد داد زد بیا به دادش برس بچه س! تصادف کرده.یه تختی چیزی بیارین.دور بودم از ماشین،گفتم بغلش کن بیارش و دویدم تو اورژانس و پرسنل رو خبر کردم.تا دستکش پوشیدم دیدم ذ.(بهیارمون)فرستادشون تو اتاق احیا! اوه یعنی اینقدر وضعش خرابه؟! دویدم بالای سرش،یه پسر 6-7 ساله بود با شکستگی های متعدد که اصلا دست و پاهاش دفرمه شده بود.هیچی نداشت نه قلب،نه نفس…معلوم بود زمان گذشته ولی گفتم بچه س حالا احیاش کنیم…ماسک و آمبوها هیچکدوم اندازه ش نبود.یکی از ماسکها به صوررتش می خورد که اونهم آمبو مناسبش نبود! ای بابا! همون ماه اولی که اومدم اینجا کلی صحبت کردم که تو اورژانس وسایل مناسب برای احیای اطفال نداریم.با چه بدبختی ماسک رو نگه داشتم رو صورتش،می بینم لارنگوسکوپی که آورده ن مال نوزاده! این چیه تیغه صاف ورداشتی آوردی؟ لوله 5 یا 5/5 بیار…نداریم!  6 بیار! ذ. Try کرد لوله رد نشد دیدم داره میزنه داغونش می کنه گفتم نمی خواد همون ماسک بگیر! والا به نظر من ماسک گرفتن اگه از اینتوبه کردن مهم تر نباشه بی اهمیت تر نیست ولی اونجا با اینکه اکثرا خوب اینتوبه می کنن ماسک گرفتن اصلا بلد نیستن.یعنی پرسنل اونجا عین یه ماشین برنامه ریزی شده ن که اگه یه ذره روال کار عوض بشه تو همون نقطه وایمیسه و دیگه پیش نمیره! یک شب سی سی یو خواستنم که مریض ارست کرده.رفته م دیده م نه تنفسی نه  chest compression ی فقط افتاده ن به جون مریض اینتوبه ش کنن! حالا چقدر وقته مریض ارست کرده؟ ده دقیقه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه بیست دقیقه ای با پسره کلنجار رفتیم،داشتم ماساژ میدادم،هر چی گفتم یکیتون بیاین جای من خسته شدم انگار نه انگار سه تایی چسبیده بودن به ماسک! نههههههههه! چونه ش روفشار نده اینجوری که تازه راه هواییش رو بستین که! بابا یکیتون بیاین از کت و کول افتادم…که یه باره در باز شد و دو تا تخت دیگه هل دادن تو اتاق احیا!یه خانم چاق و یه دختربچه ی 3-4 ساله.اینا کچا بودن؟همه شون با هم بوده ن 206شون چپ کرده…خیل خوب پسره رو بذارین پایین این یکی رو بذارین رو تخت.کدوم یکی رو؟ بچه بچه…بچه س شاااااااااااید برگرده…تا ماسک رو گذاشتم رو صورتش و آمبو زدم خون و کف از تو دماغش ریخت بیرون…ولش کنین اینم base skull ئه فایده نداره…تازه خانم دکتر یکی دیگه شونم همین جوریه دارن میارن! مععععععععععع! ببینم شما آدم زنده هم از تو این ماشین در آوردین؟ آره یکی هست تو اون اتاقه! از این به بعد زنده ها رو زودتر بیارین!!!

پدر خانواده زنده بود،شکستگی زیاد داشت ولی GCSش خوب بود.حالا هر چی من برا این یکی order میدم پرسنل غمباد گرفته ن هر کدوم یه گوشه نشسته ن! رفتم به بچه های 115 بگم بیان کمکم دیدم بغض کرده ن بالا سر بچه ها وایساده ن.به یکیشون گفتم ببخشید شما میتونین بیاین کمک من؟ زد زیر گریه! یهو همه شون شروع کردن زارزار گریه کردن…

!

گفتم که عصر آرامی بود!

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها