نگاشته شده توسط: :) | دسامبر 1, 2009

دوپامینو عشقه!

طی آخرین کنکاشها با استاد عزیزم بر سر تیپ های شخصیتی به این نتیجه رسیدیم که بنده اصولا یک novelty seeker هستم و کلا harm avoidance ام بسیار کم است و همه ی این سرگردانی ها و تنبلی ها و تمرکز نداشتگی ها،اینجوری که من اسمشان را گذاشته ام، هم از همین ناشی می شود
بعد بحث می کنیم که harm avoidance از سروتونین بالا ناشی میشود و novelty seeking وابسته به دوپامین است و طبق آخرین تحقیقات علمی از این شاخه به آن شاخه پریدن یک جورهایی مربوط می شود به نورآدرنالین
و ادامه میدهد که اینها خصوصیات مزاجی ست و مزاج به این سادگیها قابل تغییر نیست و تو باید با توجه به این خصوصیات زندگی ات را بسازی، واقع بین باشی،فقط کافیست دور و برت را کمی خلوت کنی و اولویتهایت را درجه بندی کنی و و…
و من هم تاکید می کنم که اصلا قرار نیست من مزاجم را عوض کنم که اصلا شما بیا هوا را از من بگیر ولی دوپامین را نه!

می دانید اصلا وقتی آدم خودش را بررسی می کند و به یک جاهای معنی داری میرسد خیلی کیف دارد
من کلا عاشق این نوروترنسمیترهام

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 24, 2009

تب

 

* پسر حدود 18-19 سالی داشت.پرسیدم چی شده؟ گفت سرم درد میکنه! همینطور که کاف رو می بستم شروع کردم به پرسیدن سوالهای همیشگی.گلودرد؟ سرفه؟ تنگی نفس؟تهوع؟استفراغ؟ اسهال؟ یبوست؟ دلدرد؟…نبضش رو که گرفتم دیدم داغ ِ داغ ِ! گفتم تبم داری که! گفت نه! ترمومتر گذاشتم 41 درجه! شروع کردم معاینه ی حلق و گوش و ریه و شکم،علایم مننژه رو هم چک کردم.هیچی نداشت! آقا مطمينی هیچ جای دیگه ت درد نمی کنه؟ نه! پشتت درد نمی کنه؟ تب و لرز نداری؟ شبها عرق نمی کنی؟ نه!سوزش ادرار؟ تکرر ادرار؟ نه! هیچ جاییت زخم نداری؟ نه! چند روزه اینجوری هستی؟ 4-5 روز…سابقه بیماری خاصی نداری؟ نه!

دستم رو زدم زیر چونه م زل زدم بهش! پاشو لباست رو در بیار ببینم!

بالا تنه هیچی نداشت اما شلوارش رو که زد بالا،پای راستش  از بالای مچ تا زیر زانو یه سلولیت وسیع با زخم های متعدد پراکنده!

گفتم این چیه؟ هیچی! رفته بودم دریا زخم شد! از اولش همینجوری بود؟ نه! یه زخم کوچولو بود بعد خودش هی دورش زخم شد بزرگ شد! مگه من نپرسیدم جاییت زخم نیست گفتی نه؟ نیشش باز شد:یادم نبود! اونوقت چند روزه اینجوریه؟ 10-12 روز! اونوقت تو به نظرت نیومد این زخمه یه کم عجیبه یه کم طول کشیده؟!

 

* درمانگاه بودم،توی مطب مریض میدیدم که بهیار امد صدام کرد.مریض بدحال داریم!قلبیه EKG شو داره میگیره زنگ بزنم آمبولانس بیاد؟ نه صبر کن ببینمش بعد

یه خانم چاق حدودا 50 ساله،اتاق رو گذاشته بود رو سرش! وای مُردم به دادم برسین،نفسم،خفه آویدُم!

گفتم چته خانم،درست برا من بگو کجات درد می کنه؟ دست بذار…چنگ زد به گلوش،بُتُم تششش گرفته،نفسم بالا نمیاد.لارُم بیجونه،سرُم گیجه…

با اینکه مشکوک بود ولی تو شرح حالش خیلی پرت و پلا می گفت! اصلا به دلم نمی چسبید! نوارش هم سالم بود.فشارش رو که می گرفتم دیدم تب داره! گلوش رو که معاینه کردم اگزودا قلقل میکرد!!!!!!

 

* یه خانم چهل و خرده ای ساله رو آوردن بیمارستان با شکایت یبوست که هفته ی قبل هیسترکتومی شده بود.توی شرح حالش چیز خاصی رو ذکر نمی کرد و فقط ” یبوسته” خیلی آزارش میداد و اصرار داشت ملین بهش بدم تا بره خونه.با اینکه ظاهرا از طبقه ی بالای اجتماعی بودن اما با توجه به “تجربیات قبلیم از شرح حال دادن دقیق مریضها” باز دقیقتر پرسیدم ببینم منظورش از یبوست چیه و متوجه شدم مدفوعش آبکیه ولی توی دفع مشکل داره!! وقتی شکمش رو معاینه میکردم متوجه شدم تب داره و با توجه به عمل قبلیش نگهش داشتم و آزمایش و سونو خواستم…در نهایت یه هماتوم بزرگ لگنی از آب دراومد و مریض رفت اتاق عمل!

فکرشو بکن مثلا با بیزاکودیل می فرستادمش بره!!

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 10, 2009

آرامش سرد

* برانکارد رو که هل دادند تو اورژانس پشت استیشن داشتم order می نوشتم.خودکار رو پرت کردم زمین و دویدم تو فوریتها،همه دویدن…بدنش سفید بود و لبهاش کبود،دستهاش چروک شده بود از آب…یخ کرده بود… نبض نداشت،نفس نداشت…گفتم چقدر تو آب بوده؟ گفتن هیچی نداره…آمبو زدم ماساژ دادم،گفتم لوله… گفتن تمومه…گفتم آب سرده…جوونه…شاید… داد زدم چقدر تو آب بوده؟ گفتم ساکشن،مانیتور…اپی نفرین…ماساژ دادم…هیچی نداره…پاشو…پاشووو…ماساژ دادم…باهاش حرف زدم…لبهاش نیمه باز بود و آروم مثل یه فرشته خوابیده بود…باهاش حرف زدم و قلبش رو فشار دادم…گفتن بسه…گفتم بس نیست،آب سرد بوده…می خواستم پاشه،می خواستم پاشه!!هیچی نمی دیدم جز اون ماهی بلوری که آروم روی تخت خوابیده بود و با هر فشار من لبهاش باز و بسته می شد…می خواستم بلند بشه و چشمهاش رو باز کنه…گفتم آب سرد بود مگه نه؟هنوز شانسی هست…ماساژ دادم و با چشمهام التماسش کردم…بیدار شو ماهی…دستهام دیگه سِر شده بود،توی سینه م یه چیزداغی تیر می کشید،داغ شده بودم،داغ ِ داغ ِ داغ…زمزمه کردم بیدار شو ماهی…

باورم نشد تا وقتی گفتن دو ساعت زیر آب بوده، تا وقتی گفتن غواصها سه بارغوص رفته ن تا کشیده نش بالا…دو ساعتی که دیگه کاری از معجزه ی سردی ِ آب هم برنمیاد…رفتم عقب،گفتم بسه…رفتم عقب تا پشتم رسید به سردی ِ دیوار اتاق…همونجا تکیه دادم و نگاه کردم جدا شدن ِ آروم آروم ِ لوله ها و سیمها رو …چشم دوختم به رد ِ باریک آبی که راه گرفته بود از میون لبهای نیمه باز…رشته های خیس مو روی پیشانی…چقــــــــــــــدر آروم خوابیده بود

آب ِ بی رحم…

پشت استیشن ایستاده بودم و مات نگاه می کردم اونهمه شکوه و زیبایی جوانی رو که لای پارچه های سفید مدفون شد

از اولش هم بیهوده بود…دلم شکست

روی برگه حوادث نوشتم dead in arrival

اسمش بهزاد بود

.

.

.

* گفتم چی شده؟ گفتن غرق شده…خدا میدونه چی بهم گذشت،نفسم گرفت،باز داغ شدم…

نفس می کشید،خرخر میکرد،نبضش تند میزد.گفتم air way و ساکشن بیارین.دهنش رو باز کردم با دست، آب زد بیرون،خوابوندمش به پهلو،باز آب زد بیرون،سرتا پام خیس شده بود،سنگین بود و لیز از توی دستهام سر می خورد.به دوستش گفتم بیا کمک،دستش رو بگیر الان رگش در میاد.یه نفس بلند کشید و یه عالمه استفراغ کرد روی دستم. air wayرو زدم تو و ساکشن رو فرستادم پایین…دوستش میلرزید،داشت از ترس می مرد…چقدر موند تو آب؟ زیاد نموند،حالش خوب نبود خودش رو پرت کرد تو آب،زود آوردیمش بیرون…دوباره بالا آورد رو من و شروع کرد به لرزیدن… مست بود رفت تو آب…اون اکسیژن رو باز کن تا ته…می لرزید…چقدر خورده؟ خیلی،خیلی زیاد…می لرزید…گفتم این داره تشنج می کنه،اونقدری هایپوکسی نکشیده،مال الکله،قند …ویال گلوکز که free رفت تشنجش تموم شد،سطح هوشیاریش اومد بالا،یه بار دیگه استفراغ کرد رو من،دو دفعه رگهاش رو در آورد،بعدم شروع کرد به داد زدن

زنده موندنش آرومم نکرد…

بعد از بهزاد با هر مریض غرق شده داغ شدم،نفسم گرفت،زنده موندن هیچکدومشون هم آرومم نکرد…

 اون تقلای بیهوده و اونهمه امیدی که مُرد هیچوقت از یادم نمیره

 

نگاشته شده توسط: :) | نوامبر 2, 2009

FAITH / NO FAITH

 

 یادت باشه

 برای همه ی آدمهای دور و برت در بهترین حالت در درجه ی دوم اهمیت قرار داری

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 23, 2009

 

پیش از اینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود    …

 

.

.

.

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 12, 2009

 

(و به خاطر بیاور) زمانی را که موسی برای قوم خویش طلب آب کرد. به او امر کردیم عصایت را بر سنگ بکوب. ناگاه دوازده چشمه از آن جوشید. . . (بقره-60)

حکایت من، حکایت آن سنگ است مهتاب! درست زیر گنبد مسجد شاه (تو بخوان امام). . . با ابعاد مربعی یک وجب در یک وجب، سالهاست لگد می‌خورد، که انعکاس لگد خوردنش بپیچد در مینای مسحور کننده‌ی گنبد. حکایت آن سنگ که سالهاست لگد خوردنش بهانه‌ایست که شکوه و اعجاب گنبد آبی را به خاطر مسافران بنشاند. حتی بی آنکه لحظه ای به عمد یا به سهو، بر آن نگاه کنند. . .

Enkratic

نگاشته شده توسط: :) | اکتبر 1, 2009

لنجم

 IMG_11423

این لنج هم اینجا با من بزرگ شد

قوی شد و بالاخره روی پاش ایستاد

الانم آماده س که بره دریا

 

منم…

نگاشته شده توسط: :) | سپتامبر 9, 2009

 

خوبم اما دلم هیچوقت اینقدر هوای بودن ِ کسی را نکرده بود…کسی که نیست،کسی که هیچوقت نبوده است…خوبم اما از شما چه پنهان گاهی فکر می کنم” تنهایی” خوش نمی گذرد…نه که خوش نباشم، نه …ولی گاهی …فکر می کنم چه فرصتهایی بود که رفت برای دوتایی نفس کشیدن توی غروب شرجی ی این سرزمین دور…که چه همه قایق میشد سوار شد زیر نور ماه…فکر میکنم به دراز کشیدن روی ماسه های گرم در پناه شانه هایی آرام…

…خوشم…که قدم میزنم روی ساحل نرم با هجوم گاه به گاه بوسه ی موج…

و فکر می کنم شاید هم روزی دلم تنگ بشود برای خود ِ تنهایی هایم

نگاشته شده توسط: :) | سپتامبر 2, 2009

آخرین ماهه

با وجود طولانی بودن و شیفتهای فشرده، این آخرین بودن عجیب دلگرمم میکنه

طرحم تموم میشه،با تمام سختی هاش،شیرینی هاش،تجربه هاش

می خوام خوب تمومش کنم همونقدر که خوب شروع شد برام

می خوام این ماه یه عااالمه خاطره شیرین برای خودم بسازم

یه عااااالمه…

نگاشته شده توسط: :) | جولای 16, 2009

looking for stability in the world of unstability

 

آقای توی اخبار میگه: هواپیما تا 2010 اجازه ی پرواز داشته!

آقای توی اخبار میگه:کشور سازنده ی هواپیما،اتحاد جماهیر …جمله ش رو اصلاح میکنه…

آخی! اتحاد جماهیر شوروی… یادش به خیر… کشور سازنده خیلی وقته مرحوم شده… عاشقش بودم،همه ش به خاطر اشترلیتز

اون موقعا فکر می کردم خیلی کشور تو جهان هست که قراره از هم فروبپاشه! فکر میکردم به ترتیب بزرگیه…منتظر بودم ببینم چین چند تا میشه

فکر می کردم تو همه ی شهرهای دنیا یه دیوار هست که قراره یه روزی مردم  بشکننش،یادمه یه بار پرسیدم “دیوار تهران” کجاست؟

یادمه اون موقعا که کف خونه هامون فرش قرمز مینداختیم هال خونه مون آفتابگیر نبود،همه ش یه فضای کم نوری تو ذهنمه…یادمه با دختر خاله م تلویزیون نگاه میکردیم…یه عالمه خون نشون میداد…اون میگفت ای ی ی ی ،دیگه نمی خوام جراح قلب بشم!  یادمه،لکه های بزرگ قرمز روی پارچه های خیلی سفید…من چرا دلم خواست دکتر بشم؟…همون روزا بود که فکر می کردم جزو مراسم حج هر سال اینه که یه عده ای شعار بدن هر سال یه عده ای کتکشون بزنن هر سال یه عده ای بمیرن…هاااا دکتر ارنست! حتما اون روزا فکر میکردم دکترا بلدن چه جوری خونه درختی بسازن!

یادمه اون موقعا شبها تو همون هال ِ رختخواب پهن میکردیم و می خوابیدیم،هر چهار تامون کنار هم،که اگه نصف شب بمبارون شد زود بدویم بریم تو زیرزمین

یادمه یه بار تو همون هال ِ تلویزیون یه آقایی رو نشون میداد با عمامه و ریش سیاه،اسم آقاهه رو که گفت من و داداشم کلی خندیدیم،خیلی خنده دار بود آخه! دو تایی بالا پایین میپریدیم و داد میزدیم: آقای خامه ای آقای خامه ای…مامان میگفت هیسسسسس صداتون میره بیرون! ما می خندیدیم و بلندتر داد میزدیم…یادمه موهام بلند شده بود،وقتی بالا و پایین می پریدم میرفت تو چشمم

یادمه اون شبها خیلی خواب نیک و نیکو و چهار دست رو میدیدم،وسط یه دشت پر از گلهای ریز ریز…نمی دونم چرا فکر می کردم قراره تا آخر عمرم هر شب خواب دشت گل ببینم

.

دلم برای خواب دیدن تنگ شده

خیلی وقته خواب پرواز ندیده م

انگار اصلا خیلی وقته نخوابیده م

.

حالم؟…

.

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها