نگاشته شده توسط: :) | جولای 10, 2009

CURSE

 

جهنم بعضی آدمها اینه که تا ابد توی جهلشون بمونن

.

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 19, 2009

مرثیه

 

شاید هنوز زوده برای گفتنش ولی به نظر من نماز جمعه ی امروز خط پایانی بود بر تمام آنچه گذشت

.

مرحوم شد

.

برای آنهمه امیدی که داشتیم

الفاتحه…

و به احترام آرزوهای از دست رفته مان

یک عمر سکوت…

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 15, 2009

 

امروز اینجا قیامت بود.همه جا…همه ی خیابونها!

باورم نمیشد همچین صحنه هایی رو تو عمرم ببینم.

جنگ و گریز وسط زاینده رود!!!

اینقدر گاز اشک آور و گاز فلفل خوردم که داشتم خفه میشدم.

توی مسیر مجبور شدیم سه بار پناه ببریم تو خونه های مردم. یکیش که جمعیتمون زیاد بود گاز اشک آور زدن تو حیاط،شیشه ها رو شکستن،می خواستن درها رو بشکنن بیان تو…

همه جا آتش بود…

!!!

الان هم روی پشت بومها الله اکبر میگن

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 15, 2009

حکومت نظامی

 

اینجا خیابونها شلوغه

همه ی سایتها فیلترن،فیلتر شکن هم کار نمی کنه

موبایلها رو هم قطع کردن

سر کوچه مون یه خانم مسن رو داشتن با باتوم میزدن

داره چی میشه؟!

.

hokumat nezami

تعداد نیروهای انتظامی موجود در این عکس را بشمارید!

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 14, 2009

رای مرا پس بگیر

 

یه پیتزا فروشی نجاتم داد

له شدم ولی حداقل کتک نخوردم!

.

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 13, 2009

کابوس

 

دیشب،آروم و بی صدا، زیر پتو تا طلوع آفتاب اشک ریختم

زیاد هم طول نکشید آخه دیشبم از ساعت پنج صبح شروع شد

.

.

 

نه که نتیجه خیلی غیرمنتظره بود برام

فقط فکرش رو نمی کردم اینقدر آشکار و وقیحانه تو صورتهامون تف بندازن

نگاشته شده توسط: :) | ژوئن 3, 2009

 

یک سال از طرحم گذشت

و من فقط یک ماه کارانه گرفته م!

 اگر قرار بود من خرج زن و بچه بدم که تا حالا همه از گشنگی مرده بودیم!

نگاشته شده توسط: :) | می 15, 2009

بوی شرجی

 

میگه عجب جهنمیه! گرمه،دارم ذوب میشم…

میگم بو بکش،ببین بوی شرجی میاد

میگه مگه شرجی دوست داری؟

میگم اینجا رو با همه ی گرما و شرجیش دوست دارم

میگم اصلا اینجا باید شرجی باشه تا دوستش داشته باشم

 

بی صبرانه منتظر شرجی ِ وسط مردادم

که قطره های آب مثل شبنم روی پوست لختت میشینه

که وقتی نفس میکشی ریه هات رو از بخار دریا پر و خالی می کنی

 

عاشقشم ♥

نگاشته شده توسط: :) | می 5, 2009

مثل نقاشی

 

نفسم رو حبس می کنم و مشتاقانه چشم می دوزم به دستهایی که هنرمندانه می چرخن و می رقصن و…

یک چیزی رو در خودم کشف کردم…پتانسیلش رو دارم که عاشق یک بهیار ورزیده بشم ،یا یک جراح…یا یک نقاش…

 

فکر می کنم اگر قراره عاشق کسی بشم اول باید عاشق دستهاش باشم

نگاشته شده توسط: :) | می 1, 2009

:)

 

یکی از لذتهای زندگی وقتیه که توی گرمای ملس آخر فروردین جنوب،زیر باد کولر،روی تختِ رستِ درمانگاه لم بدی و یه لیوان شربت آبلیمو رو کم کم مزمزه کنی…

 

Older Posts »

دسته‌ها